خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Righteous Kill

برای فیلم باز ها،این فیلم محصول 2008 امریکا، قدیمی محسوب می شه.اما من به تازگی دیدم.

همینکه آل پاچینو و رابرت دنیرو توی فیلمی بازی کرده باشن،به قدر کافی برای دیدن  قانع کننده هست،

من معمولا فیلم هایی رو که دیدم اینجا نمی نویسم چون نقد فیلم بلد نیستم. البته این هم نقد نیست فقط احساساتم ه نسبت بهش.

قضیه از اینجا شروع می شه که رابرت دنیرو (turk) در یک فیلم ضبط شده رو به دوربین داره می گه : » من 14 نفر رو کشتم و .. » در طول فیلم می بینیم که خلاف کارهایی بدون محاکمه و دادگاه کشته می شن، شاید چون قانون کم میاره،یا زمان زیادی تلف می کنه. تا دقایق پایانی فیلم شاهد آزار دیدن آدم های بی گناه داستان نیستیم.

همین کافیه که تا آخر فیلم تمام قتل ها رو بندازیم گردن ش.چون turk عصبی ه و Rooster (پاچینو) خونسرد.تنها سرنخِ غیر قابل توجهی که فیلم درباره ی Rooster میده اینه که در یک مصاحبه درباره کشته شدن کسی با گلوله می گه : «i ‹m sort of numb» – دیالوگی که آخرفیلم تکرار می شه.وقتی معلوم می شه Rooster تمام اون کارها رو کرده، و تعادل نداشتن ش از نظر روحی باعث شده از حریم ی که ساخته بوده جدا بشه و به آزار آدم خوب های داستان هم رو بیاره،بیشتر حس ترحم پیدا می کنیم تا خشم یا چیز دیگه ای.

چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که چرا وقتی در طول فیلم پاچینو انقدر معقول و صمیمی به نظر میاد ،یک هو در آخر فیلم وجهه ی روان-پریشانه ی غیرقابل کنترلی از خودش نشون می ده؟آیا این رفتار با چیزی (دارو) کنترل می شده؟

در کل- از اون فیلم هاییه  که با توضیح ش نمی شه حس کرد که فیلم دیده شده.پس یا دیده می شه،یا نمی شه. :)

البته در ویکی پدیا می بینیم که این فیلم عمدتا نقد های منفی داشته.ولی من در حد یک بیننده ی معمولی فیلم می بینم و نه منتقد حرفه ای.

 

 

little secrets

i’m smart,smarter than people think

i’m busy, i don’t have time, i spend my time thinking and processing people

their culture, their reactions, their believes,their lives

it has no reason,no benefit

but i enjoy that

i know a lot of people , they don’t know me,maybe, they don’t even remember my face or name

i’m good in remembering names, faces and events, all in details

i don’t betray myself though, i keep pretending i have no tendency to remember people

i study people accurately,nobody knows that.   Be careful.i’m around

فصل جدید، زندگی جدید

دیروز نشسته بودم توی اتاقم و با سرماخوردگی کلنجار می رفتم و کار می کردم، به روی خودم نمی اوردم که ساعت 6 ئه و داره غروب می شه.

سرم رو انداخته بودم پایین داشتم کار می کردم، اما کم شدن نور انکار ناپذیر بود،پرده ی پنجره رو انداختم .. چراغ لازم بودم

نمی دونم چرا مخلوط سرماخوردگی کوتاه شدن جهشی روز انقدر توی روحیه م تاثیر گذاشت.پرت شدم به همه ی روز هایی که نباید، به حس غم،تنهایی،دوران مدرسه،سرماخوردگی ها و مشق و درس های تلنبار،دبیرستانی که دوستش نداشتم و …

این حس ازم کَنده نمی شد. تا امروز صبح ؛ چشمامو باز کردم دیدم اس ام اس دارم ، محتواش این بود : » پاییزت مبارک،به فصل تمام رنگی خدا خوش اومدی» همون جوری که نیمه خواب بودم یه لبخند پهن اومد روی لبم. داشتن دوستای خوب چقدر خوبه. داشتن کسانی که آدم رو دوست دارند .. اینکه یه نفر، بتونه با دو جمله ی کوتاه و ساده، کلی احساسات عمیق و ناراحت کننده رو ازم بگیره و باعث بشه شاد و سرحال شیر گرم کنم و همونجوری که دارم عسل رو توش حل می کنم،به کوه زل بزنم و به فصل جدید خوشامد بگم.

البته حالا هم به جای کار کردن بیام وبلاگ نویسی !!!

سال جدید،فصل جدید،ماه جدید،روز جدید،همه ی اینها نویدِ فرصت های دوباره ست. چه خووووووب

خانه ای روی آب

ستاره های کوچولویی که گرم شون می شه می رن بالا،اونایی که سردشون می شه سر می خورن تا این پایین تا دوباره خورشیدَکِ 50 واتی گرم شون کنه ..

می رن بالا،چرخ می خورن،تاب می خورن،شما نمی بینید ولی،من می بینم که آغوش هاشون رو باز می کنن،دستای هم رو می گیرن،وقتی می رن پایین مطمئنن دوباره یه نیرویی آروم می برتشون بالا .. چرخ می خورن و بدون نگرانی بازی می کنن و نور می دن .. یه حرکت دسته جمعی،با یه پیچ و تاب فوق العاده

نگاهشون می کنم .. چقدر زنده اند

i might be There

بدانید و آگاه باشید که فتوبلاگ اینساید یا همان رویاهای آفتابی منتقل شد به اینجا

تولد،به خودی خود،بدون در نظر گرفتن اتفاقات محتمل در آینده و .. خودش یک فرآیند هیجان انگیزی ست،اینکه هر کس هر سال این هیجان رو تجربه کنه،خودش علامت خوبیه (علامت اینکه هنوز امید هست !)

من شخصا،حوالی تولدم به خودم کلی قول می دم و کلی برنامه می ریزم.حالا کاری نداریم که طی سال زیاد روند منطبق نیست :) اما اونم خودش کلی هیجان منده(من با این همه علاقه م به هیجان چرا تا حالا نرفتم بانجی جامپینگ)

شاید یه روز درباره ی فلسفه ی تولد و .. نوشتم. فعلا چون دارم کوله ی سفر می بندم و وقت ندارم،می رم سر آهنگا،3 تا آهنگ می خواستم آپلود کنم که دوتاشو توی 4shared پیدا کردم ، یکی «برگرد به منِ «سعید مدرس که فکر می کنم اکثرا شنیده باشن اما گذاشتمش.

بعد ی هم «be there-Kat DeLuna» که اگر نشنیدین حتما دانلود کنین، یه لرزش های خفیفی در کمر احساس خواهید کرد :)

اما این یکی آهنگ رو نتونستم پیدا کنم، مال rastak ensemble ، همون گروهی که به همه ی گویش ها خوندن،البته همه ی اینها بازخونی هستن، منم آهنگ «لیلا» شون رو گذاشتم که برای خراسان ه.

فکر کنید روز اخری که تهرانم ، فتوبلاگ مورد علاقه یه پست گذاشته که انگار مال منه ( نمی شناسه منو ، اصلا نمی دونه همچین خواننده ای داره : )

You had a summer birthday.
Remember what I always used to say?
About summer birthdays?
People born in the summer have warmer hearts,
They are more alive

بعدا نوشت : یادم رفت بگم یه فیلم کوتاهم خیلی وقت پیش دیدم که کلی تو جشنواره های مختلف جایزه گرفته، Forever’s not so long ، دوازده دقیقه ست،من خودم بعد از دیدنش کلی به این فکر کردم اگر 2 روز دیگه دنیا تموم شه واقعا چکار می کنم.

کتگوری جدیدی افتتاح کرده ام به نام : لغت نامه ی غیررسمی- جریانش اینه :

کلماتی هستند که شاید خیلی هم رایج باشند، دیکشنری ها هم برایشان کلی معنی ردیف کرده باشند، اما «جانِ» آن کلمه را برایشان بیان نکرده باشند، سخت است خب. کلمه ها جان دارند، با ذهن آدم بازی می کنند،کلمات را دوست دارم، طفلکی و دوست داشتنی هستند،البته،بسته به طرز استفاده ی ما. حالا بعضی از این کلمات را که هر از گاهی به ذهنم می رسد را با آن «جان» ی که به من می دهد و آن تصویری که ازش ساخته ام ، می نویسم.و از کلمات رایج هم استفاده می کنم البته.

دو کلمه ای که خیلی به ذهنم می آیند joy  و Sorrow هستند.

joy  را گفته اند : خوشی،سرور،لذت بردن- اما joy وقتی هست که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده اما وقتی توی خیابان راه می رویم خوش و خرمیم و به بچه ها و سالمندان لب خند می زنیم و گربه ها رو نوازش می کنیم وآرام از کنار پرنده ها رد می شویم که نترسند و نپرند و می آییم خانه و مامی را می بوسیم و الکی الکی می گوییم شام امشب با من، یا همچین چیزی.همین خط را بگیرید تا برسید به آخر.بعد joy همان قدر بی صدا که آمده بود زیر پوستمان، می رود.

sorrow را گفته ند : سوگ ،غم و اندوه ، حزن – اما راستش هر غم زدگی ای sorrow نیست. sorrow  وقتی می شود که که متداوما هیچ چیز خوب نیست،بعد این که هیچ چیز خوب نیست را کسی نمی فهمد،همه انتظار دارند و طلب کارند.یک جورهایی مستاصل می شوید، البته به معنی استیصال نیست ها.بعد احساس می کنید نفس که می کشید هوا هم آن تازگی و خوشی سابق را ندارد. یک شب می نشینید زیر نور مهتاب و فکر می کنید که کارتان از گریه هم حتا گذشته.یک جایی از قلبتان هست که انگار چیزی جاش بوده و کنده شده،یعنی واقعا دست تان را می برید سمت قلب تان که ببینید کجای قلب ناقص شده.در این حد.

خب این چیزها چون طولانی ست نمی شود توی دیکشنری نوشت.فقط سرنخ ش را می دهند که بداندید در چه حدودی ست.همین.

چقدر سفر دارم که برم و چقدر آهنگ هست که گوش کنم و چقدر آدم که از دور ببینم.

شبی این چنین مستاصل دربرابر همه ی کائنات، هیچ ،وقت نوشتن نیست.وقت زیر و رو کردن تمام هارد هست،وقت رویا پردازی،وقت مرور سریع همه ی عکس ها، همه ی چیزهایی که بوده اند، همه ی چیزهایی که پیش من جامانده اند و صاحبانشان را باد برده،تمام بوهایی که مرا یاد قصه ای می اندازند،جای انگشت هایی روی کتفم،وقت » آی گو تو تاپ آو د هیل» گوش کردن،پیمان یزدانیان شنیدن،هراس،

الان دیگر،وقت دیوانه کردن اطرافیانم نیست، باید کمی آرام بگیرم.

بشنوم که منشاوی توی سرم داد بزند: «ویل لکل همزه لمزه» .. سرم را بگیرم.. نشنوم که می گوید هُمَزه.یا اینکه نامجو بگوید » :وز حاصل عمر چیست در دستم؟» صدا را قطع کنم که نشنوم می گوید «هیچ»

آهنگ  شناسی من این طوری هاست،چیز هایی مثل گل پری جون و سوسن خانم و اشکین و فلان،فسانه ند،فسانه

حالا یک اتفاق خوب را بگم، کسی را پیدا کردم که با من تجربه ی مشترکی دارد. دعای سحر را دوست دارد،هذا مقام المغموم المهموم، هذا مقام الغریب الغریق، هذا مقام المستوحش الفرق را دوست دارد.یک لحظه انگار خون دوید توی رگ هایم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.