هنوز زنده ام اما
رد ِ پایم عجیب به مرده ها می ماند
فریدون می خوانم،مشیری اش را
می بندم،کتاب را،چشمانم را
قرص مسکن و لباس گرم و دفترهای ناتمام را توی یک چمدان جا می کنم
رفتن عجیب صدایم می زند
«نه من خانه ای ندارم»
خانه ام حتی زیر پاگرد هم نیست
باید رفت،بگو،باید گریخت
دیر زمانیست این حرفها خریدار ندارد،دیر زمانیست به یک پیرزن فرتوت ِ فرتوت می مانم
——————————————————————————–
فرزندم ، نامی نیکو برای تو خواهم نهاد، نامی که دوستش بداری و به آن ببالی،
فرزند عزیزم، تو هم اکنون وجود داری ،هر چند ممکن است هیچ گاه فرصت به دنیا آمدنت نباشد، چنان که من زنده ام، حتی اگر در میان زندگان نباشم،
پس اگر تو بودی و من مُردم،بدان به دوست داشتنم به تو ادامه می دهم، هر چند مرا نبینی،
و بدان،که تو پاکی، چه در میان مردمانت قدیس شوی ، چه قاتلی نزدیک به مجازات،
فقط از تو می خواهم پیش از آنکه کارَت به دومی برسد،خودت را پیدا کنی.
و بدان، حقیقت چیزی نیست جز آنچه نمی بینی، وقتی در شهری، ماشین ها و آدم ها را می بینی، وحقیقت در آن زمان شاید آبشاری باشد یا شاید گُلی.
وقتی به دامان طبیعت پناه ببری، می دانی در شهر حقیقت ِ دیگری جاریست،
حقیقت چیز واحدی نیست و تو همچنان که پیش می روی یکی یکی می یابیشان،
فرزندم، چقدر دوست دارم بدون آنکه کسی مجبورت کند،خدایت را پیدا کنی، و خودت بفهمی همه ی ادیان حرف ِ واحدی می زنند، و دقیقا مردمان به همان حرف واحد پایبند نمی مانند، ولی به سنت ها و شاخ و برگ هایش را ارج می نهند،
خدا کسی ست که می خواهد تو،خودت باشی، و می خواهد بی بهانه دوست بداری، و می خواهد در این جهان فانی ، غرق نشوی، و خودت را به دیگری محتاج حس نکنی،
خدا می خواهد بفهمی به همان اندازه که آدم در این دنیا وجود دارد، تو تنهایی و فقط 2 رابطه ی جدی داری،رابطه ات با خودت، و رابطه ات با خدایی که ممکن است هیچگاه نبینی اش.
و بدان، همه چیز در این جهان احساسی ست،و چقدر نگون بخت خواهی بود اگر حس نکنی و سراسر زندگی ات فقط بشنوی، و طوطی وار پی ِ شنیده هایت بروی.
فرزندم،پایه های جهانی که میبینی در آب است،و پایه های آن جهان که نمی بینی در دستان خدا،
فرزند عزیزم،دوست دارم هر اعتقادی که پیدا کردی،در آن راسخ باشی و با هر سخنی به خودت شک نکنی،
من همانقدر که می خواهم تو ثابت قدم و استوار باشی، می خواهم مردمانت را آزاد بگذاری ، که خودشان راهشان را انتخاب کنند، حتی اگر نقطه مقابل تو باشند،و اینگونه تو والا مقام خواهی بود.
تلاش برای زندگی را می ستایم، ولی امیدوارم سراسر زندگی ات به تلاشِ بی وقفه نگذرد،
امیدوارم هر چقدر زنده می مانی،پیش از مرگ رضایت را حس کرده باشی،و امید را، و عشق را.
و عشق آن لبخند ِ محویست که تو می بینی اش، حتی اگر واقعا نباشد، چون از روح بر می آید، و طرف مقابلت هم لبخندی خواهد دید،و آنرا شیرین ترین لبخند زندگی اش خواهد یافت.
فرزندم،به تو توصیه می کنم به هر آیینی گرویدی، با رهبران دینی ات مراوده نداشته باشی، چه آخوند باشد،چه کشیش،چه …
که آنها چه گویند، و تو چقدر خواهی شنید؟
به جای آنها کتاب آسمانیت را آرام آرام بخوان، و مثل خوردن ِ میوه ی تابستانی در ظهر ِ مرداد، از کلمه کلمه اش لذت ببر، و بدان،خداوندگارت بیش از آنچه می فهمی از تو انتظار نخواهد داشت،و تو چقدر می فهمی؟ همانقدر که حس می کنی.
فرزندم، دوست دارم همیشه،آراسته و خوش بو و خوش پوش باشی،
دوست دارم محترَم و محترِم باشی.
بدان،دوستت دارم،حتی اگر بروی، زودتر از آن هنگام که باید،
تو هر چه شوی، تمام ِ افتخاراتت برای خودت خواهد بود ،مگر من همیشه تو را چه می بینم؟ همان نوزاد ِ نحیف و کبود.
تو برای خودت و مردمانت قد می کشی ولی برای من نه.برای من تنها، همان زیبای عزیزی که از زمان نبودنت هم دوستت داشته م.
———————————————————————————
من برای ستاره های نیمه کور ِ شهر کافی ام
این را زمانی فهمیدم که شاخ گوزن ها گیر می کرد به پنجره ی قطار
تنها بودند ولی
کویر پُرشان می کرد
۴۰ شب دیگر که طاق باز رو به آسمان کویر بخوابم
آنقدر سبُک می شوم که بتوانم پرواز کنم
———————————————————————————
چه فرقی می کند،الان با یک دقیقه قبل؟
ولی فرق دارد،روز جمعه بعد از ظهر،ثانیه ی 38 ام و ثانیه ی 39 ام،
به اندازه ی یک سال فرق دارد،
می شد همه چیز یک جور دیگر باشد،سالی وجود نداشته باشد،یا ماهی،یا روزی،
می شد راجع به فلان «سال» حرف نزد، راجع به «قدیم» حرف زد.
می شد وقتی کسی مرد، نگیم» 90 سالش بود»، بگیم «پیر بود».
ولی حالا این لحظه ها،شمارنده دارند ،
همه ی این کارها رو هم که «نماد» بگیری باز هم،نماد قشنگی ست، که یادت بماند روزهایت می گذرند .
اگر نیومدم، سال ِ نو تون مبارک، سال قشنگی داشته باشید،خیلی قشنگ{ یعنی خودتون این زیبایی رو بسازید!!}
————————————————————————————————————-
صدای بال هایشان می آید، انگار هزار فرشته پشت پنجره بال بزنند،
اما پنجره بسته است و تو نیستی،
تو سوار قطاری رو به جنوب
با غذای ماسیده، با گل های خشک شده میان دفتر خاطرات،
با دویست تومانی ِ خوشبویت که دلت نمی آید خرجش کنی
با مژه های بلند و سیاهت
با نگاه ِ خالی ات
با لباس های روشن و سبک ِ داخل چمدانت
سوار قطاری، قطاری رو به جنوب
می روی تا فرشته ای پیدا کنی…
————————————————-
من بچه ی غرغروی ِ گرسنه ای هستم که موهایش را پسرانه کوتاه می کند و جلوی کارتون زورو ماشین بازی کند،
یک بار هم کبریت گرفتم روی فرش خانه و بزرگترین گُلش را سوزاندم، یک بار هم گاز پاک کن ریختم روی نرده های حیاط،
یک بار ِ دیگر هم به حالت امداد آتش نشانی دختر عمویم را از میله ی توی حیط سُراندم پایین، یک بار هم با پلاستیک سخت دسته ی مبل را کَندم، یک بار هم از پسر عمه ام برای اینکه با من گرگم به هوا بازی کند پول گرفتم، یک بار هم دو تا میخ کردم توی پریز برق، برای اینکه به دختر عمه ثابت کنم برق آدم را نمی کشد،(ولی کم مانده بود مرا بکشد)
یک بار با توپ زدم مهتابی خانه را شکستم و گفتم من نبودم، 10 سال بعد دختر عمه به پدرم گفت خودش بود!،
یک بار در ِ خانه مادر بزرگم اینها را قفل کردم و کلید را با خودم بردم به دبستان،
یک بار از فرط تشنگی و اینکه کسی نبود یک لیوان آب به من بدهد، یک استکان وایتکس خوردم!
ماهی یک بار دستم یا پایم،دچار کوفتگی یا ضرب دیدگی یا دررفتگی می شد،
یک بار که حتی مدرسه هم نمی رفتم،موهای ِ دختر عمویم را با قیچی خیاطی کوتاه کردم!
یک بار نیمی از پس انداز ِ قُلکی ِ دختر عمویم را ریختم توی جوب ِ پر آب ِ بهاری،
هر شب ساعت 9 می رفتم توی دستشویی و از دریچه اش با دختر عموئه که باهاش قرار داشتم شرح ِ ماوقع ِ روزم را می گفتم.
هر وقت خشتک شلوار هایم پاره می شد نمی گذاشتم کسی بدوزدش،چون فکر می کردم خشتک اساسا چیز بیهوده ای است.
و حالا که حداقل 10-15 سال از آن روزها گذشته،شما یک دختر ِ کم حوصله ِ کم حرف ِ کم نظر ِ کم اعتماد به نفس ِ استرسی را می بینید، که هرگز نمی توانید چنین گذشته ای را برایش تصور کنید.
———————————-
دیدن طلوع ِ یک روز تابستانی را دوست دارم،روی پشت ِ بام، نشستن روی صندلی همسایه طبقه چهارمی با یک ماگ قهوه،
همانقدر که دم ِ غروب انیا گوش دادن و روزانه نوشتن را دوست دارم
همانقدر که سرگیجه های بعد از نوشیدن را.lax شدن،بودن،ماندن!
به همین اندازه ناصر خسرو، عطار و بیشتر حلاج را دوست دارم.
همانقدر که قدم رو رفتن اجباری یک شنبه ها توی بهارستان و جمهوری را،
همانقدر که سوز ِ صدای منشاوی را،
همانقدر که کلکسیون تسبیح های رنگی را،
و این شاید،یک بحران شخصیتی چیزی باشد …
—————————————
جای دست هایی که می سوزد
آن فصل ِ دیگر را گذاشته بودم توی جیبم، که اگر دست هایم را گم کردم،یا صورتم بارانی شد، توی نیمه ی تاریک ِ ذهنم درش بیاورم،
آن فصل ِ دیگر حالا تمام شده، مانتوی جدیدم دیگر جیب ندارد و دست هایم پیش تر ها گم شده اند.
——————————————————————-
من هم زمان از چند رَوند ِ موازی می ترسم، از اینکه هر چه می بینم وهم باشد یا برعکس،هر چه وهم می پندارم واقعیت باشد، یا اینکه واقعیت چه می تواند باشد؟تکه تکه است و این تکه ها را من باید پیدا کنم؟یا تخته ای کامل و بی نقص زیر پرده ای ابریشمین در انتظار کشف شدن؟من از اینکه چیزی «بی حالت» باشد می ترسم،یا غیر قابل لمس باشد .. یا مثلا توی دسته بندی های ذهنی ام نباشد»جامد،مایع گاز» یا «سرد،ولرم،گرم» البته اشکال تا حدودی از من است ولی همه ی تقصیر متوجه ِ من نیست، من در واقع می دانم ذهن حتا اگر محدود هم باشد،در حدی که ما محدودش کردیم نیست،ما از ترسمان یا از بی حوصلگی عصر های جمعه مان، مرز ها را کشیدیم جلوتر تا خودمان راحت تر باشیم، ولی یک زمانی برای ناراحتی فرا می رسد،زمانی که پارچه ای را کنار می کشند و می گویند «لمسش کن» و تو لمس می کنی و نمی فهمی و می ترسی و دست و پایت را گم می کنی، حقیقت شاید همان باشد که نفهمیدی اش،حالا می پرسیم مگر مهم است که به اش رسیده باشی و نفهمیده باشی و بالاجبار رد شده باشی؟ مگر کسی مواخذه ات میکند که چرا نفهمیدی؟ خب،پس کنجکاوی خودت چه می شود؟ دلتنگی های عصرانه ات و سرگشتگی های نیمه شبانه ات؟ تو به خودت بدهکار نیستی؟خب،اگر نیستی خوش به حالت
———————————————————————-
خویشتن سر کش و لجباز و ناآرام،خوشحال است از این که «کلمه » بلد است، خویشتن ِ خویشم به نام ِ خودش سوره می نویسد و به نام بی قراری هایش آیه آیه اش می کند، من از مخلوقات ِ غیر ِ قابل ِ توجه زمینم،بدون پوست شفاف و سفید،بدون اسکلت بندی ِ جذاب،یا بدون هر چیزی که غریبه ای را جذب کند،
خوشحالم، چون این را مدت ها پیش فهمیدم و خویشتن ِ خویشم شروع کرد به فکر کردن،سالهاست دارد فکر می کند،خویشتن ِ من سر درد می گیرد از این همه فکر،ولی از فکر هایش خوشحال است، از آدم های اطرافش خوشحال است، از محکم بودنش،از تنها نبودنش،از اشک های ِ سَبُک کننده اش، از درس هایی که می خواند،از دست های آدم ها،از رَد ِ نگاه ها،از رویاهایش، از آرزو هایش، از این که فکر می کند می تواند کمک کند،مشاوره بدهد،لبخند ِ دلگرم کننده بزند،دلسوزی کند، از همه ی اینها خوشحال است و من از خوشحالی خویشتنم خوشحالم.
———————————————
هیچ چیز آنی نبوده و نشده و رَوَند ِ رخ دادن ِ همه چیز آنقدر کُند بوده که همه را بتوان دید و غافلگیر نشد،اما عادت نداریم به دیدن و در واقع،دیدش را هم نداریم، این گردباد،اینقدر سریع می بَرَد و زیر و رو می کند،که فرصتی برای دید زدن ِ آنچه که در زمین ِ مسطحی به آرامی رخ می دهد وجود ندارد،در واقع کسی ، چیزی را نگه نمی دارد، در واقع تر دست ها به سرعت با هم اینقدر اصطکاک پیدا می کنند که پیش از مرگ از بین می روند، و ما با همین سرعت ِ چرخش،باز هم، قبل از موعد فاسد می شویم
————————————————————————————–
اگر من بیدار نمانم هیچ کس،جای من بیدار نمی ماند و مثل من بین دو راهی قهوه یا چای سبز خوردن نمی ماند و با صدای تار ِ جلیل شهناز غم آلود و سنگین نمی شود،و نامه ها نمی نویسد و تحقیق های بی هوده نمی کند و وبلاگ های خلوت ِ جذاب نمی خواند و سردش نمی شود و پومای بادمجانی اش را توی کیفش جا نمی کند و مانتویش را اتو نمی کند و گذشته را مرور نمی کند و ..
خواستم بگم یک کارهایی از پیش و پا افتاده ترین تا مهم ترین،مختص ِ خود آدم هستند؛ می دانم چیزهایی هست که مشخصا «من» باید پیدا کنم، کشف کنم، داستان هایی هست که من باید بنویسم، حرف هایی هست که من باید بزنم و اگر این کارها را نکنم،کسی جای مرا نمی گیرد و ماموریتم را تمام نمی کند.یعنی اگر من یکی از این شب ها بمیرم دیگر کسی توی این دنیا ساعت یک ربع به یک ِ بامداد این چیزها را برای وبلاگش تایپ نمی کند و بین دو راهی قهوه یا چای سبز نمی ماند و با صدای ِ تار ِ جلیل شهناز غم آلود و سنگین نمی شود و نامه ها نمی نویسد و ….
————————————————————
اون روز کلی پیاده راه رفته بودم و یه راننده سرم رو کلاه گذاشته بود و اتوبوس سخت گیرم اومده بود تا از یه جای شهر،برسم دانش گاه، 1 ساعتی مونده بود به کلاس اون ساعتم،گفتم برم نمازخونه یه چرتی بزنم یا اگه خوابم نبرد یه کم دراز بکشم،معمولا وقتی وارد نماز خونه می شم یه چشم می چرخونم ببینم کسی آشنا هست یا نه،در و باز کردم و توی اون چشم چرخوندنم یهو خشکم زد،انگاری زمان نگذشت برای چند ثانیه،یادم نیست،یا خیلی یخ کردم یا داغ شدم،خواستم داد بزنم : «ندا»،ولی نگفتم،فقط دهنم مثل ماهی باز و بسته شد، دختری که دیدم ندا نبود،ولی خیلی بی رحمانه شبیه ش بود، کیفش مثل اون بود،قدش،هیکلش، حتی مدل کتاب روی پا گذاشتن یا گوشی دست گرفتنش،سرش پایین بود وبا تمام ِ وجود می خواستم که ندا باشه،
ولی فقط تونستم با خودم تکرار کنم : «ندا اینجا نیست،ندا اینجا نیست ..ندا هیچوقت اینجا نیست» رفتم یه گوشه دراز کشیدم و زل زدم به سقف،با خودم می گفتم «چرا اینقدر بی رحم؟چرا اینقدر شبیه؟» چند تا نفس ِ عمیق کشیدم که پقی نزنم زیر ِ گریه ، دوست داشتم برم سلف بخوابم،یا برم خیابون بخوابم، ولی اینجا نباشم و اونو نبینم.. 2 هفته ای از اون روز گذشته،هر روز برام تکرار می شه اون صحنه،که اون کیف رو دیدم،اون دختره که تکیه داده بود به دیوار،سرش پایین بود …
———————————————————
تقریبا تمام کسایی که منو از نزدیک می شناسن می دونن یه مدت طولانیه در حالت «نمی دونم» به سر می برم،حس ِ بدی نیست ولی از اونجایی که همه به خاطر همه چی توضیح مبسوط می طلبن و از من «نمی دونم» می شنون کم کم دارن عنان اختیار از کف می دن!
دست ِ خودم نیست،من نه تنها نمی دونم،بلکه عجله ای برای دونستن هیچ چیز هم ندارم،این وسط فقط می ترسم یه جایی اشتباه کنم، راجع به هر چی،انصراف مثلن، می ترسم انصراف بدم و بعد پشیمون بشم که چرا رشته به این خوبی و به روزی رو همینجوری ول کردم و رفتم سراغ رشته ای که همه می گن ..
آره .. همه ش همه می گن .. جایی تو این دنیا کسی به حرف من گوش نمی کنه گویا!
همیشه،همه وقت من صبر کردم، صبر کردم خواسته ها و اُرد های دیگران تموم بشه و بعد برم سراغ کار ِ خودم، هنوزم وقتش نشده برم سراغ کار خودم..
می ترسم یهو از این آدمایی بشم که می زنن زیر همه چی و همه ی پل های پشت سرشونو خراب می کنن، یعنی یه زمانی برام برسه که همه رو گذاشتم پشت سر،خانواده، دوستان .. همه رو …
خب ،آدمیزاد هر چقدر هم سر به زیر و مطیع،یهو دیدی سرکش شد، حالا این وسط من اومدم دارم به خودم هشدار می دم به جای دیگران، جالب ناکم واسه خودم..!
————————————————————————————
پیش دانشگاهی که بودم .. کتاب های چاپ جدید گاج،توی صفحات اولش عکس سیاه سفید پسری را داشت که رو به آسمان با چشمان بسته دعا می کرد ..
ساعت ها بهش خیره می شدم
همه ش فکر می کردم من هیچوقت اینقدر عمیق دعا کرده ام؟
کتاب را می بستم .. می رفتم سراغ جزوه ها
———————————————————–
هزار حرف نگفته و زمزمه و پچ پچ و بغض و کینه و ترس و تردید و حرف های جسورانه و سرکشانه را من خواباندم
حالا
کسی باید
مرا
خواب کند
—————————————
مرگ چیز ترسناکی نیست،مرگ فقط یعنی زمانی که آدم دیگر چرخ نمی خورد،نا سزا نمی گوید،از جوی آب نمی پرد،نقاشی نمی کشد،کسی را بغل نمی کند،نمی ترسد،حرص نمی خورد،شعر نمی گوید،دروغ نمی گوید،روان نویس نمی خرد،دعا نمی کند،تولد نمی گیرد،قسط نمی دهد،از ته دل نمی خندد،اس ام اس نمی فرستد،مورچه له نمی کند،ورق سیاه نمی کند،روسری اش را صاف نمی کند،دلتنگ نمی شود،دنبال اتوبوس نمی دود،کتاب نمی خرد،قرار و مدار نمی گذارد،لی لی بازی نمی کند،وبلاگ نمی نویسد ..
مرگ یعنی آدم فقط آرام دراز می کشد ، کم کم فراموش می کند، و به اندازه ی همه ی مصیبت هایی که کشیده استراحت می کند ..
——————————————-
دیگر همه چیز آنجوری نبود که من می خواستم،نه که بگویم دلم را زده بود و حالا وقت چیز دیگری بود..نه.. خب اساس شناخت برای همینه که بفهمی طرف مقابلت چه جوریه .. حقیقتش زیاد تمایل ندارم روبه روی آدمی بشینم که مجبور باشم از فرط معذب بودن ناخن های دست راستم را فشار دهم توی دست چپم یا برعکس،یا ادبیات رابطه مان ادبیاتی باشد که ادبیات شخصیتم نیست .. حال ِ الان ِ من فقط به درد قرآن سر گرفتن ِ شب قدر می خورد نه انگشت سُر دادن بین انگشت های شخص دیگری ..
——————————————————————————————
از پنجره ی بی روح مشبک نگاه می کرد .. بغضم را .. تلو تلو خوردنم را .. دورتر از این ها می باید بشوم .. باران ببارد .. مرا بشوید .. حل کند .. بریزدم توی جوی.. روان شوم .. از انحنای کوچه درختی های جاجرود بریزم پایین،همانطور که توی جوی روانم یادم به غزاله علیزاده بیفتد فرضا .. یا به بلند حافظ خواندن پدربزرگم .. یا به دلتنگی های فوق العاده کوچک و عمیقی که به هیچ کس نگفتم مثلا .. و همینطور که توی جوی روانم اشک بریزم ،انقدر زیاد که جوی سر ریز کند .. کاش باران بیشتری ببارد .. کاش محوتر از اینی بشوم که الان هستم .. کاش همینطور که دارم می روم کسی برای من ویولن بنوازد .. کاش بگویند آدم خوبی بود .. برای همین حل شد .. رَدِ نگاه ها دورتر برود .. اینقدر «آب بودن» را باشم که دیگر کسی به چشم آدم نگاهم نکند .. کاش بیفتم در پیچ و خم رودخانه ی طویلی که از میان دامنه ی کوه می گذرد و خسته کارگری که رَد می شود از آنجا دَمی کفش بکَند و پایش را بگذارد میان ِ آب ها .. حوالی روحم ! کاش اگر حل شوم خدا نزدیک تر شود و من می خواهم آب روانی شوم و اینها همه اگر بشود مرا بس! مرا خیلی خیلی بس!
——————————————————————————————
بیایند و بروند،خاک بگیرند و گرد و غبارها را بروبی،گریه کنی و بخندی، زمزمه کنی و فریاد کنی،بخوابی و بدوی،بروی و بیایی و بمانی و تمام شوی،منتظر بمانی،نماز شاهانه بخوانی،نشان فتنه نهان کنی،دیار را فراموش کنی، با سرعت از دست انداز ها رد شوی،زنده گی کنی ،تب کنی و یخ کنی، بر طبلت بکوبی،زخمه بزنی زخمه نزنی، به نا امیدی از این در بروی، از شیارهای مغزت فکر بزند بیرون، شیفته باشی، آشفته باشی،سرکش باشی،معمولی باشی خاص باشی،خواهی نخواهی، پارو بزنی یا نزنی، خلع سلاح شوی، پا درد بگیری،بدو، جلوه کنی،چگالی ِ تجلی ِ کمرنگت را اندازه کنی، شمع مزین مجلس باشی،خدعه از خود برون کنی،هان .. ای دل، بر افسار ِ فکرت دست نمی یازی!، دلا دیدی؟ آتش ِ سرکش ِ حیران باشی،یا اصلن .. سرما باشی.. مستولی ِ مستولی .. بپیچی میان موها،گردن ها، تن ها .. تنها .. هو هو ..
نشنوی .. حرف نزنی،بدو، از کمرکش کوه عبور کنی، غار پیدا کنی،قصه پردازی، شعر بنوازی.. روی دیوار ها نقاشی بکشی،غذا نخوری،
بروی زیارت ِ هو،چیزی بیفتد شاید،بزن فالی، شاهد باشی،شاهد ِ خودت،شاهد سوگند هایت، جلوه ی طلوع شمس بشوی،خواهی نخواهی،چیزی می باید، پس باید .. شاید ، سبک قدم باشی، بگو بگو .. ،چه چیزی در درد می باید؟هو هو .. برو .. که نگارَش شوی شاید .. شهر ِ خاموش را باشی، بوی ِ نم ِ زمین ِ باران خورده باشی .. چه دانی که چیستی ؟ چه دانی که هستی ولی نیستی .. پس بدو…
——————————————————————————————
دارم خجالت می کشم که منی که منم، بنده ی توام که تویی و دارم تو جهانی زندگی می کنم که تویی که تویی اونو و ساختی و منی که منم دارم توش جفتک می ندازم.
ببخش
پونزده خرداد هشتاد و هش
——————————————————————————————
خیلی بیشتر از حرف هایی که من دارم رو دیگران راجع به انتخابات – یعنی در واقع انتصابات- داشته ند و زده ند.
فقط یک حرف :
حیات عاریت و متاع دنیوی در نظر کافران جلوه نموده که اهل ایمان را فسوس و مسخره می کنند ولی مقام تقوی پیشگان در روز قیامت بسی برتر از کافران است و خدا به هر که خواهد روزی بی حساب بخشد . بقره-212
——————————————————————————————
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
.
.
.
می ندازمش گردن تغییر آب و هوا،گردن بی برنامگی تابستون، گردن گرونی،سیاست، فقر فرهنگی،
می ندازمش گردن «مریم واعظ زاده»«وحیده کاغذی»«علی»«کافکا»«حسین علیزاده»«شهریار پرهیزگار»«محمد صدیق منشاوی»«میرحسین موسوی»«گاندی»«محسن نامجو»«کاواک»«سه تار»«صادق هدایت»«سهراب سپهری»«جلیل شهناز»«اتامرون»«نیروانا»«اشکان قوام»«والعصر»«ندا»«ایرج پزشک زاد»«فیدل کاسترو»«کودکان محک»«شهاب مرادی»«مینا جوادی»«حافظ»
گردن ِ هر کی اومده و با خودش یه ملاقه اورده، یه «بسم الله» گفته و با ملاقه ش محتویات ذهن منو به هم زده،زیر،رو .. زیر .. رو
گردن ِ هر کی خواسته یا ناخواسته وسیله هاشو از راه پله های دل ِ من برده بالا ….. یا پایین
گردن همه ی اینایی که میان و می رن، همه ی اینایی که جرقه می زنن تو ذهن من،بی اونکه بدونن میل لنگ ِ مغزم داره کارایی شو از دست می ده
گردن هر کی باعث شده احساس کنم پیرم،پیر شدم .. فرسوده شدم ..
گردن هر کی باعث شده توی حس های عجیب و بی پایه غوطه ور باشم- منی که قبلنا فکر می کردم چه خوبم
حالا روزانه .. هر جا.. روحم رو وارسی کنم تا یه ذره خوبی پیدا کنم ..
حالا اگر بپرسن دقیقا دنبال چی هستی؟ فقط نگاهش می کنم
من اینجا بند نمی شم، من چیز دیگه ای می خوام،خانقاه،هند،تبت، ذکر،سماع،کوه،پا برهنگی توی طبیعت، هسته ی خرما خوری، روزه ی سکوت، تراشیدن سر، تمرکز
واسه قیافه و ژستش می گم؟! نه .. احتیاج دارم .. شدید
——————————————————————————————
همیشه برای اینکه آدم یه چیزیش باشه نباید یه اتفاق مشخص افتاده باشه، می تونه چندتا اتفاق نا مشخص و حتی چند تا اتفاق نامشخص تر که هر کدوم کمرنگ و پررنگ می شن و روی هم شناور هستن افتاده باشه و به خاطر اون چندتا اتفاق،یه سری مسائلی که روانشناسا می گن «ریشه در کودکی داره!» و خاموش بوده، حالا پدیدار شده باشه،{زیاد به جمله بندی توجه نکنین!}
خلاصه پدیده در پدیده و اتفاق در اتفاقی می شه که آدم توش می مونه، و در واقع نمی دونه چه توضیحی برای حال نامساعدش باید بده،به خاطر همین در جواب «چته؟» می گه «نمی دونم» و در جواب «مگه می شه؟» از توضیح منصرف می شه و می گه » چیزیم نیست،مرسی»
پس اگر بارها و بارها همچین دیا لوگی با من داشتین،سعی کنین با خوندن این مطلب دیگه نداشته باشین.
با تشکر از خانواده ی رجبی
——————————————————————————————
I WILL NEVER FORGET KHORDAD-TIR 88 – PART 1
تو بگو،کی میگه حق پیروزه؟حق کی پیروز بوده؟حق کی بدون کشتار پیروز بوده؟
چرا حق درد داره؟ اشک داره؟وحشت داره؟
فکر می کنی حلاج که داشت ذره ذره می مرد واقعا درد نمی کشید؟
فکر کردی «زهرا» و «علی» و «محمد» بقیه خاندانشون چقدر «درد» کشیدند؟ به درد «سمیه» و «عمار» چطور؟فکر کردی؟به گریه های مردی به بزرگی «علی» توی چاه فکرکردی؟به پهلوی «فاطمه» چطور؟
به درد 8 سال جنگ تحمیلی چی؟ به کسانی که «حق»شون بود زندگی آروم و شادمانه ای داشته باشن ولی زودتر از این حرفا رفتن که طعم آزادی رو بچشن چی؟
به من بگو چرا برای حق داشتن باید «درد» کشید و قربانی داشت؟
پس کی حق به حق دار می رسه؟ نکنه فکر می کنی همه چیز مرتبه؟نکنه فکر می کنی حق با اون آشغالیه که سر کلاشینکفشو از بالا پشت بوم ِ گُردان نمی دونم چند ِ عاشورا گرفته به سمت پایین و به شکل تصادفی 7 نفر رو می کشه؟!
نه .. نیست .. نیست ..
دیگه الان اصلا مهم نیست که «رای من چی شد» .. الان سوالی که دارم اینه « هم وطن من چی شد؟»
و تو جواب نمی دی .. تویی که کشتیشون می گی اوباش بودن ، خس و خاشاک بودن ، آشوبگر بودن، اخلالگر بودن، مخل آرامش و امنیت مردم بودن
تو هیچوقت نمی گی «معترض » بودن .. تو حداقل نمی گی : «اونا متصور بودن که حق دارن»
حق با توئه،حق با قدرته، حق با اونیه که حکم تیر می ده، حق با توییه که با تمام بیمارستان ها و درمانگاه های انقلاب و ولیعصر می گی «حق» ندارن زخمی های درگیری ها رو بپذیرن، حق با توییه که آدم ِ نیمه جون رو با خودت می بری بازداشتگاه، حق با توئه .. فقط تو
خواب دیدم،
که دیگه سردرد ندارم،که هیچوقت این 10 روز وجود نداشته،که هیچ کس کشته نشده،که هیچ تنشی توی مملکت نبوده،که هیچ مناظره ای نبوده، که هیچ جا نسوخته، که به هیچ کس باتوم نخورده، که به هیچ کس گلوله نخورده، که مردم به کار خودشون می رسن و همه فراموش کردن که چند روز پیش انتخابات بوده،
خواب دیدم که ما آرومیم و برای کسی مهم نیست که رییس جمهور کیه حالا،
خواب ِ آروم و لطیفی بود که از وقتی بیدار شدم تلخی و گزنده بودنش بیشتر و بیشتر جریان پیدا می کنه زیر پوستم
و می خوام فکر نکنم به عکس هایی که دیدم و فیلم هایی که می بینم.. به پسرخاله ی فلانی که باتوم خورده وسط سرش و به دختر عمه ی بهمانی معلوم نیست مرده یا تو بازداشته یا فرار کرده یا دختری که گلوله خورده وسط قفسه سینه ش یا حتا به پسری که برادرش می گفت لحظه های آخر دستشو کشیده رو سر ِ خونیش و نشون داده به جمعیت و گفته :»این ، حقه …» یا به دایی خودم که فقط می دونم توی در گیری ها بوده و حالا معلوم نیست توی درگیری ها حل شده یا بخار شده یا …؟!
این روزها را، هیچ وقت فراموش نمی کنم…
.
.
.
من یه آدم معمولیم ،حتی زیر معمولی .. از همه نظر .. نه تنها قدرت سیاسی و اجتماعی ندارم .. بلکه قدرت معنوی هم ندارم ! نه نفرینم اثر داره نه دعاهام .. از این «عوام الناس» ام که فقط اکسیژن آلوده می کنن برای خودشون، حتا در این حد فعالیت نکردم که با افتخار به خودم بگم «خس و خاشاک» یا «آشوبگر»
من فقط نشستم توی خونه و غصه خوردم و سر درد گرفتم و قرص خوردم و بغض کردم و دعا کردم و «الله اکبر» هامو توی دلم گفتم و فحش هام رو هم توی دلم دادم!
و حالا احساس ِ خاک بر سَرینِگی (!) داره دیوونه م می کنه
——————————————————————————————
آدم ها می ترسند،حوصله ندارند، وقت ندارند،دقت ندارند، یا شاید فکر می کنند همه ی اینها را داردند ولی چیزی ارزشش را ندارد ..
خودشان را تنها می کنند ، حصار می کشند،کم نفس می کشند، کم پیش می آید که راضی باشند، انگار وقت همه چیز به سر آمده ،
انگار دیگر چیزی نیست برای اختراع شدن .. کشف شدن … انگار هدفی نمانده برای دویدن ،انگار قرار نیست دوباره هیجان زده شوند، آرزو و ابتکاری نمانده انگار، چرخ می خورند،تاب می خورند، منتظرند،بی آنکه کار کنند عرق می ریزند، بی آنکه بدوند نفس کم می آورند، آدم های این روز ها تب دار و کش دارند … تقصیری ندارند شاید .. چه شان شده؟! چه مان شده ؟؟
——————————————————————————————
دلم می خواد برم از اینجا.. تنها برم ..سبک برم
دلم یه روستای سبز دور افتاده میخواد .. دلم چند تا آدم ساده با لپ های گل انداخته می خواد
آدمای خجالتی .. آدمایی که هنوز توشون «حیا» و «انسانیت » واینا پیدا بشه
دلم نم بارون و یه جنگل پر درخت می خواد .. دلم سبزی و شفافیت می خواد
دلم می خواد من باشم و بالش نارنجی و سفیدم، ملحفه ی سفید و بنفشم، یه بشقاب زرد آلو .. یه خنکی بدون کولر .. یه اتاق کاه گلی .. آب تو لیوانای آبی لعابی .. یه پنجره ی کوچولو از اتاقه که باز بشه رو به جنگل ….یه دستگاه ضبط صوت و کلی نوار قدیمی که کهنه نمی شن .. هیچوقت نمی شن …
می خوام بدون تقویم برم و بدون ساعت و بدون موبایل و بدون ام پی تری پلیر بدون سووییچ…
دلم می خواد موهامو باز کنم .. باد بیاد .. خنک .. بدوم .. زیاد
دلم یه عالمه دفتر می خواد .. یه عالمه مداد .. و نوشته هایی که هیچوقت کسی نمی دونه محتواشون چی ان
دلم شمع می خواد و نذر و این امامزاده های کوچیک و قدیمی
و دلم نمی خواد هیچوقت هیچوقت بدونم هر جایی جز روستا چه خبره
.
و نمی خوام الان فکر کنم که «مایحتاجم رو چه جوری تامین کنم ؟» یا «بالاخره که چی»
من دلم همون روستا رو می خواد فعلا .. همین
——————————————————————————————
یک زن – هر چقدر هم با انرژی و شادمان و امید وار- تو لحظه های تنهایی خودش ، گاهی ، گریه می کنه، گاهی ، وحشی گریه می کنه
و این اشک ها ، صرف نظر از اینکه دلیلش چی باشه – یعنی صِرف ِ همون قطره ها ی اشک و چشم های خیس – برای خود ِ اون زن، خیلی مقدس و قابل احترامه.
هر چند مردها این رو به ندرت می فهمند ، به خصوص مرد های کشور ما که عمری تو نظام ِ «زن-ناپدید»ی رشد کرده ن و نیمی از سنتی تر ها زن رو به عنوان ضعیفه ای برای آشپزی و تولید مثل ، و نیمی از متجدد تر هاشون زن رو به عنوان دافی برای چند شب با هم بودن – یا مثبت تر ها، به عنوان ِ سرگرمی و کرکر خنده!- می بینن .
پ.ن : این همه اشک ریخته رو این کیبرد نمی دونم چطور تا حالا نسوخته – یا از کار نیفتاده .
——————————————————————————————
غم ها آدم را جدا می کنند و می برند یک جای دیگر، شاید چون داریم خیلی چیزها را به زور می سازیم. چون خیلی چیزها را که نمی شود ساخت روزانه تصویرش می کنیم. توی حوضچه ی رویاهایمان با رویاهایمان غوطه ور می شویم.نمی شود تغییر نکرد. نمی شود ناراحت نبود. نمی شود منتظر درست شدن همه چیز نبود. نمی شود به این آسانی تسلیم اوهام شد. من دارم از کشاکش های درونی حرف می زنم. من یکی که اگر بمانم. اگر نگاه نکنم. اگر پرده های اتاقم را کنار نزنم. اگر چشم هایم خیس نشود. یک هفته نشده می گندم.از تجسم این همه نادانی عذابم. وقتی به وحدت وجود فکر می کنم. وقتی به دیگر پاره های دردناک و گاها چرکین خودم فکر می کنم. وقتی میبینم دیگر چیزی ندارم برای افتخار کردن. در عوض عالمی از کارهای ناکرده دارم. که تنها از پسشان بر نمی آیم.هنوز حرف های زیادی ست که نگفته باشم. روزه ی سکوت بغض می آورد. ولی من ترجیحش می دهم. آدمی نیستم که بین بد و بدتر مشخصا بد رو انتخاب کنم. لازم باشد بی انتخاب می مانم. لازم باشد وقتی همه می دوند من می ایستم.یک جریان در حال اتفاق افتادنه. که نمی دونی از کجا شروع شده. حتی نمی دونی کی تموم می شه . ولی وسط هاش رو حس می کنی. وسط هاش یه دمل چرکی می ترکه.چرک و خونابه سرریز می کنه توی خیابون ها. زیر لاستیک ماشین ها. زیر فرش خونه ها.شیارهای بین سرامیک اتاق ها. زیر پایه های تخت. پای درخت باغچه ها.می شه گندی رو دید که از پایین پا شروع شده به بالا اومدن. مولا گفته، گفته که یک دردهایی هست که آدم اگر مرد باشه باید بمیره.
مرد نیستم. به قاعده ی یه پسر بچه ی نابالغ هم مرد نیستم.
این سرریز ِ چرک که تموم شد روش کل می بنده. می شه کَندش. تا خون بیاد. دوباره 10 باره. هیچ اتفاقی شروع نمی شه همونطور که تموم نمی شه. هیچ حادثه ای نمی میره. اینکه کسی تجلی ش رو نبینه به معنای وجود نداشتنش نیست. اون بالا. همه چیز در جریانه. زندگی pause و stop و ترک بعدی نداره. زندگی در واقع یه جریان سیال عظیم دیوونه کننده س. تو و تمام اتفاقات و تمام مخلوقات و تمام اشیا و فیلم ها و موزیک ها و عکس ها و اختراعات و اکتشافات و معدن ها و ساختمون ها و موج ها ی مخابراتی و مجسمه ها و همه و همه حرکت وضعی و چرخشی و شتابدار تند شونده رو به جلو،عقب و پایین دارند. هست ولی حس نمی کنیم.این نادانیه؟نمی دونم. این خاصیت آدمیزاده. این رو می دونم. و این شروع ندونسته .
——————————————————————————————
فلق
هر چه بیشتر گوش می کنم سکوتم عمیق تر می شود .
——————————————————————————————
یک قراری داشتم با خودم ، که هر سال همین موقع ها یک چیزی بنویسم، هر چند کوتاه، ولی بنویسم از اولین اتفاق زندگی ام که تولد باشد،
یادداشت پارسالم اینه، که در واقع فهرستی از آدم هایی بود که می شناختم و شهریوری بودند، به جز اضافه شدن مرتضی ممیز، اتفاق دیگری برای آن لیست نیفتاده!
رسیدم اینجا و فکر می کنم شاید قدر یک سال بزرگ نشدم، قدر یک سال قد نکشیدم، زحمت نکشیدم، خوب نبودم، مثل خیلی آدم ها اشتباه زیاد کرده م، اشتباه های زیادی روی من شده، زندگی روی دیگری هم از خودش به من نشون داد، فهمیدم خشن ترین تصویر واقعی که می تونم ببینم دیگه کتک کاری وسط خیابون نیست، تصاویر عمیق تری هستن، خیلی عمیق تر.
من قرار بود 12 شهریور به دنیا بیام،ولی نیومدم! جا خوب بود، صابخونه مهربون بود! این شد که جفت پاهام و جمع کردم و پریدم وسط 17 شهریور.
این چند سالی که گذشت، لحظه های سختی هم آمدند باهاش، ای کاش عمیقم کرده باشند، فهیمم کرده باشند، ای کاش پیام ها و نشانه ها را دیده باشم.
امشب قایم شده بودم پشت کیک کاکائویی مورد علاقه ام و فردا صبح زود هم جفت پا – همون جوری که به دنیا اومده بودم- می پرم توی سال جدید عمرم. سالی که یک عالمه باید و نباید اخلاقی و کاری و درسی و فکری برایش لیست کرده م.
اینا رو دارم می نویسم تا ثبت بشه تولد سال 88 ام، امید داشتم خیلی، و نمی دونم سال دیگه این موقع کیا هستن کیا نیستن، من هستم یا نیستم، من کجاها هستم و کجاها نیستم، موارد مهم زندگی م چقدرشون شبیه الان هستن و چقدر شبیه شون نیستن.امیدوارم سالی که برام میاد بیشتر نقاشی بکشم، بیشتر توی رنگ غوطه ور باشم، کمتر درگیر دنیای بیرون باشم، اصلا درگیر دنیای پست سیاست نشم، بیشتر ورزش کنم، بیشتر پیاده برم، بیشتر سفر برم،و خلاصه همون دنیای رویاییم رو بسازم.
——————————————————————————————
ته دیگ ها را بِکَنیم و قابلمه ها را 11 ماه نگه داریم !
بیفور ریدینگ !: داستانکی تحت تاثیر «بیوتن» رضا امیرخانی
خیلی چیز ها وقتی تموم می شه آدم غصه می خوره، بغض می کنه، گریه می کنه حتا. ازتموم شدن یه کتاب بگیر تا تموم شدن یه آدم. تموم شدن یک «ماه» هم. تختم رو کشیدم زیر پنجره ی اتاق و آسمون رو می بینم و نمی بینم. صداها رو می شنوم و نمی شنوم. گوشی رو می ذارم رو سایلنت بالای سرم، دراز می کشم و این پهلو و اون پهلو می شم و می نویسم و می خونم. تخته وایت برده رو زدم به دیوار رو به روی تخت. که وقتی دراز می کشم و می نویسم و می خونم و می نویسم یا می نویسم و می خونم تو کانتکستِ دیدم باشه. نوشته م نحل 42 یا صافات 143 و 144 یا … . بالاترش نوشتم هو الرحیم ُ السمیع ُ البصیرُ . بی خیال این عرب ها که می گن مشکل داره جمله. حالا تو فرض کن باشه «هو الرحیم َ السمیع َ البصیر» یا «هو رحیم ٌ سمیع ٌ ..» .. هیچوقت عربی م خوب نبوده . ولی موقع نوشتن اون جمله یه تراک صفت توی ذهنم بوده، بدون اعراب. کلی برنامه رو تخته هست نوشته م : شنبه : 3 درس کتاب فلان .. . شنبه گذشته و روز های بعدش هم . پایین تر نوشته م عنکبوت ، یس ، قدر، مریم، طه! پلَن ِ شب قدر اولی بود، طی کردم این چیز ها رو تا شب قدر آخری، با پلن و بی پلن . شبش خواب مشوش کننده دیدم و سحرش هم خواب موندم . لب ورچیدم که یعنی : » پس می گی لیاقت فرایض واجبه رو هم ندارم ؟؟» بی سحری گرفتم و کله پا شدم اون چند روز از بس این ور و اون ور کار داشتم .فطر که شد ناراحت بودم باز. گفتم اگر 5 روز. فقط 5 روز دیگه ادامه داشت شاید امرزیده می شدم امسال. یک کوارتر از مغزم می گه : یو آر لانگ و ِی اِو ِی فرام «آمرزیده» اینگ! دیگه تخته رو نگاه نمی کنم. روی طاق باز می خوابم باز، می نویسم و می خونم. یه کوارتر دیگه ی مغزم می گه با این وضعت 5 روز که سهله، 50 روز دیگه هم مهلت می داشتی، باز از اینی که هستی بهتر نمی شدی .
——————————————————————————————
تاب چوبی ِ باغ ِ بی بی ِ گلاره نم داشت همیشه ی خدا، ولی لذتش می چربید
کجای گذشته نشسته ام به تاب خوردن؟ روی تاب چوبی ِ بی بی ِ گلاره با دامن بدون چین، که بی بی موهایم را شانه کند بگوید «گل دختری، حیف که پیشانی ات کوتاه است» و من فکر کنم چون پیشانی م کوتاه است پیشانی نوشتم را توی موهایم نوشته اند. آن موقع ها خیلی نمی ترسیدم. از کسی یا چیزی. وقتی می گم آن موقع ها یعنی انگار دارم راجع به حداقل 100 سال پیش حرف می زنم
——————————————————————————————
همیشه فکر می کردم یه نابغه ای، تروریستی، رییس جمهوری، مخترعی، مفسد مالی ای ، یا یک چیزی که «چیز» باشه می شم که بشم، نه که شهرت طلب باشم نه، ولی همیشه فکر می کردم عوام الناس بقیه ان و من خواص الناس هستم! اما هر چی بیشتر گذشت بیشتر فهمیدم یه دانشجوی معمولی با نداشتن قابلیت پاس کردن چند درس اساسی ام! و خب حتما قابل فهمه که این پاس نکردن دروس چیزی نیست که من رو جزو خواص الناس قرار بده، فقط من رو جزو درسخون الناس قرار نمی ده.خب البته وقت زیاد تلف می کنم می دونم، یعنی خیلی جلو رونده نیستم، برای گذار به مرحله ی بعدی گاها چند سال طول می کِشانم، توی تمام فیلد های که علاقه مند بودم یه کاری انجام بدم که توشون «یه چیزی» بشم، کار خاصی نکردم، در عرصه ی نوشتن -که انصافا خیلی نوشتم و اگر این همه نمی نوشتم شاید در علم چیزی می شدم-،بیشتر می شه گفت در گیر خوشگلیه جلد ِ سر رسید یا دفتر خاطرات یا قالب وبلاگ یا آرشیو وبلاگ یا لینک های وبلاگ یا مخاطبان وبلاگ یا خوانندگان وبلاگ یا «نخوانندگان وبلاگ» یا طولانی و کوتاه بودن مطلب یا بی پیامی ِ مطلب یا شعار زدگی ِ مطلب یا بی خریدار بودن مطلب یا نوشته شدن مطلب در اوج شتاب زدگی، یا بی انسجامی مطلب و چیز هایی از این قبیل بوده م. و این چیز ها من رو حتا از اینکه در همون مساله ی ساده ی وبلاگ نویسی که 7 ساله متداوما انجامش می دم هم بتونم «چیزی» بشم، حقیقتا بازداشت
——————————————————————————————
بی حال از نوشتن و فکر کردن .. گرد خاکستری می پاشم روی گذشته ی خودم و دیگران هر چند .. برنامه ای برای آینده اش ندارم. فقط می دانم باید گرد بپاشم . مثل وقت هایی که آدم فرار می کند. نمی داند به کجا و چقدر فقط می داند باید بدود. گرد خاکستری می پاشم روی همه ی چند راهی ها و با نوک انگشتان پا صاف و صوفش می کنم که مو لای درزش نرود چه چیز هایی دفن شده.
——————————————————————————————
زمونه ما رو زده بابا .. خودمون دیگه خودمونو نزنیم …
ستاره ها. جلد ۱:ستاره می شود
فریدون جیرانی
——————————————————————————————
اکتشاف واقعی یافتن سرزمین های جدید نیست ، یافتن دیدگاهی جدید است .
مارسل پروست
——————————————————————————————
یکی از محکم ترین دلایل آپدیت نکردن رسیدگی به درس و زندگی و این هاست.
این یکی از دلایل ش بود ولی دلیل دیگرش پست قبلی م بود که خیلی بیشتر از حد تصور خودم ذهنم رو مشغول کرده (بود؟!).
هرکسی توی زندگیش یه سری فراز و فرودهای اخلاقی/عقیدتی داره (اینایی که می گم سوای قضیه ی تکامله، و بالطبع تکامل هم قضیه ش با پیشرفت فرق می کنه) ولی اگر فراز و فرود ها زیاد بشن (یعنی زندگی آدم در نوسان دیده بشه) قضیه شروع می کنه به پیچیده شدن. اینایی که دارم می گم اصلا خوش حال کننده که هیچ، حتا جالب و هیجان انگیز هم نیست.
در درجه ی اول به عنوان یک آدم که به طور نسبی در اجتماعات معمولی بوده- در درجه ی دوم به عنوان یه دختر (که خود ِ «دختر بودن» با خودش یک سری challenge داره)و در درجه ی آخر به عنوان یک وبلاگ نویس که چند باری وبلاگش رو، سبکش رو، و حتا دوستان وبلاگی ش رو عوض کرده، بار ها و بارها با انواع تیکه ها، کل کل ها، حرف های نامربوط، حرف های مرتبط، حرف های زشت،حرف های دل نشین و … مواجه شدم. هر بار هم با توجه به زمان خودش(چه تو فراز بودم چه تو فرود) عکس العمل ِ درخوری بروز دادم.اما پست قبلی که نمی دونم حدود 3 هفته یا بشتر ازش گذشته، انگار اصلا عکس العمل نمی طلبه. نه حرفی،نه حرکتی،.. انگار فقط باید بمونه یه گوشه.
1-بمونه یه گوشه ی ذهنم، و موقع انجام تک تک ِ اشتباهات خواسته یا ناخواسته م ،فقط اون جمله یا اون لحن خاصش، با اون مکانی که زده شد بیاد تو ذهنم و توی سرم زنگ بزنه.
2-بمونه توی گلو م، تا آدم های دور و نزدیکی که بعد از سال های من رو میبینن و با یه لبخد پهن می گن «وای چقدر خانوم شدی» سریع یه لبخندی به همون پهنا بزنم و جواب بدم که «نه اونقدرا که شما فکر می کنید» که از الان حواسشون رو جمع کنن تا بعدا مختصات ذهنی شون به هم نریزه و بدونن تنها فرق من بعد از این سال های نبودنم تنها قد کشیدن و اضافه وزن اوردن بوده.
3-و بمونه گوشه ی دلم، که بدونم (و فقط بدونم)که فاصله ی یه دختر ِ (نه آفتاب مهتاب ندیده، بلکه دختری که کسی به خودش اجازه نمی ده حرفی بار ِش کنه) با یه دختر ِ دست مالی شده،با چند حرکت اشتباه (که اشتباهات ِ بزرگی به نظر نمی رسند) طی می شه.
4-و بمونه…
5- و بمونه ….
..
پ.ن : آهنگ «آوار» فرهاد رو باید گوش کنید. این مشغله ها اگر اجازه بدن،می ذارمش اینجا
——————————————————————————————
از کودکی ها و ژست های بچگانه و طبیعی جلوی دوربین های عکاسی که بگذریم،از جایی که شروع کردم به فهمیدن اینکه باید مقابل دوربین ژست خاصی داشته باشم،سر ِ هر عکس اذیت می شدم، اوایل یادمه همیشه احساس می کردم دستام به شدت از دو طرف بدنم آویزون هستند و همیشه می خواستم بِکَنَمشون و بذارمشون توی جیبم.از عکس های تکی بدم می اومد.بعد ها مشکل دست ها خود به خود حل شد،مشکل لبخند پیش اومد! فکر می کردم با لبخند خیلی زشت می شم، شروع کردم به گرفتن عکس های بی لبخند، که چیزی نگذشت که منصرف شدم، از بس به نظر شاکی و عصبانی می رسیدم، بعد هر کسی اون عکس رو می دید می پرسید «چیزی شده بود اون روز؟».یک کم که گذشت موقع عکس گرفتن خودم حواس خودمو پرت می کردم. مثلا وقتی همه داشتن می گفتن «سییییب» من از قصد پلک می زدم، به صورت یکی دیگه نگاه می کردم، به 45 درجه اونور تر از دوربین زل می زدم، خلاصه یه جوری که هر کی عکس رو ببینه فکر کنه حواسم نبوده و خودم هم حتا الان باورم می شه که توی اون عکسا حواسم نبوده.
بعدها شروع کردم به گرفتن یه سری عکس های «هنری». کج و کوله و چپ و راست و نور زیاد و کم و کنتراست زیاد و کم و از بالا و پایین و خلاصه بیننده به جای اینکه من رو نگاه کنه، به عناصر دیگه ی عکس توجه می کنه. جالبه. حتا تو عکس های خودم هم می خواستم مرکز توجه نباشم!موضوع عکس ها رو اینجا نگه داریم.
موضوع دیگر دوربینی من بعد از عکاسی، فیلمبرداری بود.اوایل وقتی جایی ، توی پارکی، مهمونی ای، جمع می شدیم و کسی فیلمبرداری می کرد من برام فرقی نمی کرد،خودم بودم. ولی چندتا از اون فیلم ها رو که دیدم به نظرم رسید هم صدام خیلی بلنده، هم بیشتر از بقیه تو چشمم، چیزی که می خواستم اتفاق نیافته.بعد از اون سعی کردم وقتی توی جمعی کسی فیلم می گیره ساکت تر باشم!ولی من یک سری فیلم دیگه هم دارم که فیلم نامه دارن، با اونا خیلی مشکل داشتم. مثلا یک بار توی دبیرستان ما یک موزیک ویدئوی شادمهر عقیلی رو بازسازی کردیم که من اونجا نقش یه DJ داشتم. واقعا هنگ کردم بودم که رو هوا، بدون هیچ دستگاهی چیکار باید بکنم.بعد زاویه ی دوربینا رو جوری گذاشتم که فقط 12 ثانیه ی اول گوشه سمت راست تصویر به عنوان layer آخر توی کادر وجود داشته باشم، و انصافا راضی بودم از اینکه دیده نشم.بعد از دبیرستان و دیوونه بازی های اون زمان دیگه ما فیلمبرداری با فیلم نامه نکردیم و من دیگه به همچین مشکلاتی برنخوردم.
برگردیم سر عکس. 2-3 سالی میشه که روی مدل خاص و ثابت برای عکاسی موندم. اونم یه لبخنده.گاهی لبخند معمولی،ولی بیشتر وقتا یه لبخند پهن و گشاد. که ببینم و ببینن و یادمون بی افته که چقدر خوش گذشت. حتا به من که با لبخند زشت می شم. به دوربین می گم نگاه کن از کوری تو هم که شده می گم «سیییییییییییییب»
——————————————————————————————
اون هایی که ایمان دارن هم، گاهی، به شدت،خسته می شن.
انقدر وقتی امیدوارید سرکوفت ش رو به دیگران نزنید. من اگر گور خودم رو می کَنم واسه این نیست که برم توش بخوابم. واسه اینه که ناراحتم،باید بکَنم تا سبک شم،من اگر ناراحتم دال بر این نیست که آینده رو پوچ می بینم. فقط بدونید که یک آدم همیشه امیدوار برنامه دار فلان و بهمان داره گور خودش رو می کنه، نه واسه اینکه بمیره،واسه اینکه سبک شه …
۱- کتاب «شهباز و جغدان» اسماعیل فصیح تا زیر دستم هم رسید.. ولی نخوندم.. اشتباه کردم نه؟
۲-این پست اون چیزی نشد که می خواستم. یه جلسه بذاریم کلن راجع به این امید و ایمان و وضعیت ناجوری که توش گیر کردیم حرف بزنیم
——————————————————————————————
سر پایین انداختن و تایید مدوام همه تان.
از بس که حرف نیست و هوا نیست و آن کسی که باید باشد نیست و آن چیزی که باید باشد .. نه .. اینجا جایش نیست و خالی کردن دق دلی؟ نه هیچ موقعش نیست و عطر همیشگی م سر جایش نیست و کنترل اوضاع دست من نیست و فکر کردن به آینده ای که هست و نیست توی کشوری که چیزی سر جاش نیست نه این عادلانه نیست و اینکه بری و بری و نرسی اصلن درست نیست و کنار هم چیدن تناقض های متداوم پست های بلاگم جالب نیست و هر بررسی و بررسی من اصلن عاقلانه نیست .
افتر شیو : زمستون شد که
——————————————————————————————
من یه رودخونه دارم.. رَوونه .. نمی دونم از کجا میاد و کجا می ره ولی وسطاش به مغز من می رسه ..یکی از تنها متعلقات ِ دوست داشتنیه منه.. هر وقت اوضاع خرابه این رودخونه منو می کشونه سمت خودش..پر از رویاهای بی نظیره .. «آرزو» نه .. «رویا».. چیز هایی که نمی تونم باشم.. جاهایی که نمی تونم برسم.. آدمایی که نمی تونم ملاقات کنم .. همه شون یه جا جمع می شن توی ذهنم.
لزوما همه شون هم چیز های خارق العاده ای نیستن.. یکی از شخصیت هایی که توی همین چند روز توی این رودخونه داشتم یه راننده تاکسی شکم گنده ی تنبل بامزه با صدای خش دار بود که عمده ی دلمشغولی ش ۲۰۰ تومنی نو و کهنه ست.
یا بعضی چیزهای دیگه مثل اینکه یک هو از یه دانشگاه خیلی خارق العاده ای از کشور مورد نظرم پذیرش بیاد ! بدون تلاش و شرایط خاص.
می گم که.. از این چیزای نشدنی.. ولی شدیدا مُسکن خوبیه این رودخونه م. نباید بذارم کم عمق شه.
——————————————————————————————
آرزوهای دل خویش را به حفظ تمام نگاه دار .. که مخرج های حیات از آنست
از انجیل یا همچین جایی
پ.ن: چی می خواستم جز یه درخت ستبر تبریزی و یه تاب و یه فنجون چای که با تو قسمتش کنم؟
که اون رو هم ندارم ..
——————————————————————————————
انگار یک غریبگی نیمه مختصری پیدا کرده ام با کیبرد. نه که خجالت بکشم، نه که چون رنگ ِ برچسب های فارسی ش رفته نتوانم بنویسم ، نه که .. نه که خوبم ..
خوبم؟ انگار بپرسی «خُب .. چی دیگه می خوای از این دنیا ؟» .. چیزی نمی خوام.امروز فهمیدم چیزی نمی خوام.. همینایی رو هم که دارم نمی خوام. امروز ظهر به جهت وجود ته مانده ی سلامت عقلی بود که لپ تاپ و گوشی و دو سیم کارتش رو از پنجره ی اتاق پرت نکردم توی پاسیو، وگرنه تمایلش بود.. شدید.و تلفن اتاق .. و بالش و عینک و کتاب و لیوان و قوطی های خالی حتا. بله رحمم به قوطی ها هم نیامد . اینها، عزیزان من، هیچ کدام «خوشی زیر دل زدگی» نیست. «یاس فلسفی»و «دپرشن فصلی و حاد و غیرحاد و اینها» هم نیست.اینها منم. اینها من «بوده ام» .. به رغم 2 سال تلاشی برای اینکه بگم چیزی که تا 2 سال پیش بوده م رو الان «نیستم» ولی انگار … این لایه ها عمیقا دست نخورده مانده اند.. آن آدمی که کم می آورد .. تمرکز نمی کند .. بغض می کند .. گیج می شود .. احساساتی است .. بیچاره است .. مطمئن نیست .. و .. همه ی اینها منم. بدون کم و کاست.بزرگ «تر» شدنم این امکان رو بهم می ده که بفهمم با رویاها دیگه نمی شه خو گرفت، اون رودخونه ی شخصی من رو یادتونه؟ گاهی باید مچاله ش کرد از بس هیچ چیز حقیقی ای از توش بیرون نمیاد .. آدم زیاده خواهی ام نیستم.نه .. اگر بدونید با چه چیزهایی آرامش می گیرم و بفهمید همون ها هم ازم دریغ می شه ،می فهمید زیاده خواه نیستم.. از این آدم هایی هستم که گاهی شدیدا نیاز دارم به حال خودم رها بشم. حتا از یه نگاه اجمالی به کلیت زندگی م می شه فهمید که چقدر خلوتش کردم .. ولی انگار .. باز هم شلوغه.. نمی دونم چطور آفریده شدم .. یک جور ِ رابینسون کروزوئه مانندی لابد .. ارثی چیزی از دنیا طلب ندارم ، ولی می نشینم روی بالکن آسمون رو نگاه می کنم می پرسم این چرا مسیر من بوده/هست؟ نمی شد یک کم جای نفس می گذاشتی؟ نه اینقدر سیرم که از فرط آپشن های موجود برای خوشگذرونی به «درون» نگاه نکنم.. نه اینقدر گشنه که غم نان نگذارد به چیزی بپردازم.. از این آدم های متوسط زاده ای هستم که متوسط هم می مانم.بله، بالکن رو عرض می کردم، زل زدن به آسمان، و سیگاری که ندارمش چون با «بچه مثبت بوده گی» ام تناقض دارد!بله، بالکن رو عرض می کردم همون جوری خشک و خالی، و آسمانی که این فصل ها، حجم و حرف زیاد دارد،و نگاه من، که تیز است و می زند به شکم آسمان و گریه اش می گیرد! یک همچین چیزهایی می شود تا باران می آید و خب،بالکن امن است، حتا اگر سرد باشد.من واقعا به نوبه ی خودم متاسفم که دارم «دوران طلایی جوانی» را اینطور حیف و میل می کنم، من واقعا متاسفم که یک خانوم غر غروی کم حرف حوصله ندار ِ فیلانم. ولی همینم. خسته شدم از برای «دیگران» بودن خُب. یکی بفهمد دیگر.وسط تایپ می نشینم جای اشک ها رو از کنار تاچ پد با ناخن می تراشم، گاهی البته . کجا بودیم؟ آهان .. بالکن و آسمان و اینها،بله، سیگاره هم نیست و آب معدنی هم توی اتاق روی میزه. همون قدر خشک و خالی پاهایم می اندازم روی هم و سعی می کنم حالا خودم مشاور/روانشناس/دوست/مادر/پدر .. خودم باشم. خب، خیلی وقتها موفقیت آمیز نیست.اما یک تلاش محسوب می شود. یک جاهایی حواسم نیست، یعنی سرم به همان کاری گرم است که آلردی بود، ولی حواسه نیست و هیچ کس هم نمی داند حواسه کجاست. هیچ کس یادش نمی آید کجا خوابم برد، کجا جا ماندم، کجا تمام شدم، کجا کِش نیامدم… از بس همیشه ی خدا حواسم به همه بوده زیرزیرکی .. همانطوری زیر زیرکی سوپاپ اطمینانی شده م برای همه آنهایی که باهاشان بوده م .. خلاصه ، داشتم می گفتم که حواسه نیست، بعد یک هو تکان می خورم و می پرسم «چی شد؟ کجا بودیم؟» نه کسی می داند چی شد .. نه برای کسی مهم است که بداند کجا بودیم. یا حتا کجا هستیم.بعد من اینجای نوشته م که می رسم، نه می توانم جلو بروم، نه می توانم بک اسپیس رو بزنم و بی خیال بشوم.. بعد زل می زنم به این که چشمک می زند .. که یعنی «بنویس» .. .ادامه می دم، از همون بالکن که رها شده بودم، همون آسمون و نگاه ِ من و سیگاری که نیست و آب معدنی که توی اتاق مانده .. گوشی هم روی تخت هست .. صدای زنگش میاد .. نگاه هم نمی کنم .. نه که توی حدس زدن خوب باشم.. چون فعلا آسمون شماره م و گرفته .. این گوشیه زنگ می خوره و زنگ می خوره تا تموم می شه .. خللی توی فکرهام ایجاد می شه.. به ذهنم می رسه در اولین فرصت رینگ تُن ش رو عوض کنم ..انگشتم رو می کنم توی چشمم و با تمام قدرتم می خارونم، بی خیال اینکه حالا ریمله یا خط چشمه چه شان می شود، یادم می افتد 4 هفته ای شده که آرایش نمی کنم، با خیال راحت تر ادامه می دم .. . پلی لیست برای خودش آروم جلو می ره تا می رسه به یکی از آهنگ هایی که دوست دارم.. برمی گردم و عقب رو نگاه می کنم انگار پیانیست مربوطه پشت سرم باشه.. پرده ی اتاقه فقط.. باز سرم کج می شه سمت آسمون. آروم می گم «فقط من و تو می مونیم»..اس ام اس میاد و نگاه می کنم به فرستنده ش. برای بعضی ها تمپلت معروفم رو می فرستم :»I’m busy honey, ask me later» که یک جوری نرم و نازک باشد و فرستنده هه خیال نکند من روی بالکنم و بارون میاد و حرفم میاد و اینها، فکر نکند حالم که خوب شد بهش می رسم. نه. فکر کند که از فرط «حال خوب بوده گی» نتوانستم جواب بدهم. برای بعضی های دیگر هم جواب های کوتاه، آنقدر که انگشته اجازه دهد.کلاس ها را هم لُردی می روم. کلاس 7:30 تا 10 صبح را، 8:45 می رم و 9:30 می آیم بیرون، و توی اون 45 دقیقه هم وقتی فرضا استاد داره القاییدگی درس می ده، می نشینم و «آیین تقوی، ما نیز دانیم،لیکن چه چاره، با بخت گمراه» یا همچین چیزهایی می نویسم.همین الانش که دارم اینها رو می نویسم، کنار دستم جزوه باز است، ولی ورق نمی خورد، نگاه هم، نمی شود. لزوم نوشتن اینها، آن هم انقدر دقیق، دقیقا چیزی ست که خودم هم نمی دانم.
——————————————————————————————
من معمولا آدم هایی رو دوست داشتم که همیشه همه جا درون و بیرونشون یک شکل باشه،، منظورم یک شکل بودن و یک مدل بودنه، مثلا یک نفر رو میبینی توی جمع ملیجک و مجلس گرم کنه، و توی تنهایی خودش سلطان غم! خب خوب نیست اینطوری، که چی آخه؟ نمی گم بیاد پالس منفی بده به جمع ها، اما می گم درونو بیرونش سینکرونس باشه، هم گام باشه ..
اما جامعه ی ما بالذات از بیخ و بن دو-رو-پسند ه. یک نفر که دو روز دلقک بازی نکرد مچاله ش می کنن برای اوقاتی که خیلی «نفر» کم دارن، و می شینن پشت سرش می گن » دپه طفلکی» در صورتی که تنهایی خودشون رو نمی بینند یا می بینند و اهمیت نمی دهند.یا می بینند و نمی فهمند بیشترشون توی ذات خالص تنهایی هاشون چقدر شبیه می شن به هم، این دو-رو پسند که می گم یعنی نمیان پشت سر ِ اون دپه بگن » دپه، ولی یک-رو ئه این طفلکی!»
——————————————————————————————
از خاصیت های اسباب کشی اینه که آدم تک تک چیزهایی که تو اتاقش بوده طی این همه سال بر میداره،نگاه می کنه، خاطراتش رو به یاد میاره و یه تصمیمی براش می گیره.
از آدمی مثل من توقع میره سررسید ها و دفتر شعر های جوونی (!) هام کنار دستم باشه،ولی اینطور نیست.. خودمم نمی دونستم کجاست تا توی پروسه ی هیجان انگیز جمع کردن وسایل باعث شد پیداشون کنم.و یادم بیاد یه زمانی بوده که «سری تو سر ها در اوردن » ، «نویسنده» یا «شاعر» شدن جزو رویاهام نبوده، جزو برنامه هام بوده، جزو plan هام.زمانی که قرار بوده کارگردانی بخونم نه مهندسی. زمانی که جای آب خوردن هم حتا می نوشتم و شجاعت پابلیش همه شان را داشتم. کلن اونجوری که به خاطر اوردم من قدیم ها خیلی هم فعال بودم، کم کم اینطور شد که نِشَست کردم.زمانی وبلاگ برام وسیله بود، برای رسیدن به هدف،برای ادبیات،برای داستان،سبک و مدل، و گاهی هم خالی شدن، اما حالا هر چقدر توی ذهنم می گردم هدفم از نوشتن ، نگه داشتن ه. نگه داشتن یک سری حس، یه سری فکر، یه سری آرزوی ِ غیر قابل دسترسی و ..
——————————————————————————————
ازش خواستم چیزی بیاره که یک کم آرومم کنه :
«قسم به نور افشانی خورشید.و به شب هنگام آرامش آن. که خدای تو تورا ترک نگفته و خشم ننموده است« ضحی(۱ تا ۳)
میدونی.. یه جور خاصی شاعرانه س که خدای آدم اینجوری حرف بزنه.. به نور افشانی خورشید و آرامش شب قسم بخوره که هنوز دوستت داره.آدم پشت پلکاش گرم می شه همچین
——————————————————————————————
سه نفریم، من و میم و هه ی دو چشم، هه داره از دور دور هاش تو اندرزگو می گه و ماجراهاش، و تور کردن ِ مدل ِ فشن و این صُبتا، من طبق معمول جمع های دور همی یه جور ِ یه وری ام و دست هام رو تو جیبم چپوندم، میم چشماشو می بنده و دوران مجردیش رو به یادش میاره، می گه اون زمان ماشین باباهه رو برمی داشته و ایران زمین رو بالا پایین می رفته، و اون موقع ها اندرزگویی نبوده اینجوری و فلان …
می دونی،گاهی توی یه جمعی، توی دلم آه می کشم و می گم : عیبی نداره ناهیدی، عوضش آدم با احساسی هستی!
ههه.. خنده داره خب، مثل یکی که مشروط بشه ،اما اون وسط یه درسو 19 شده باشه،بعد بهش بگن اشکال نداره عوضش اون درستو شاهکار کردی. آره خواستم بگم همچین جالب نیست آدم دوران تجرد و تاهلش مو نزنه. توی هر دو دوره ناخون های بدون لاکش ُ از ته بگیره و موهاشو بالا سرش جمع کنه و از بیخ ببنده، و بشینه رو سرامیک سرد ِ کف ِ اتاقش خزعبلات بنویسه. یا روی کانتر آشپزخونه ضرب بگیره و همونطوری که منتظره قهوه ش سرد بشه با خودش بگه : «باید بدیم این پرده ها رو هم بشورنا» ..
آدم ها،البته با هم فرق دارن، اگه قرار بود همگی با هم توی تجرد مون بریم اندرزگو یا ایران زمین، یا اصلن نصفمون اندرزگو نصفمون هم ایران زمین، شهرداری به مشکلات بدی برمی خورد، واسه همینه که وجود آدمایی مثل منم ضروریه واسه جامعه.انشای من در همینجا به پایان می رسد..
——————————————————————————————
این حرف هایی که می خوام بزنم راجع به امتحان فرداست و فردا چه امتحان سخت باشه چه آسون، چه پاس شم چه نشم، نظرم درباره ی درس و استاد و دانشگاه همینه و تغییر نمی کنه.
اسم درس برنامه سازی پیشرفته س. یعنی ما آلردی مبانی رو پاس کردیم ، با یه استاد عالی، اما استاد پیشرفته ی الان ما چیزی که بلد نیست برنامه نویسیه. دفعه ی اولشه که اومده برای نرم افزاری ها و تا قبلش برای گروه IT درس می داده، اما اصلن توجیه نشده که این دو رشته با هم فرق می کنه، پس سر فصل هاشونم با هم فرق داره شاید. کلن 10 صفحه جزوه داریم که 8 صفحه ش با SQL ه. بعدا که در ِ گروه نرم افزار رو از جا کندیم،آقا رو توجیه کردن که به اینا Data Base نگو. اون هم 2 صفحه ی بقیه ی جزوه رو بدون دیتا بیس رفته! خب، سوال پیش میاد که ایشون چیکار کرده که مثلا استاد X جزوه ش 100 صفحه س جزوه ی ایشون 10 صفحه؟ جواب : از ما سمینار گرفته! درباره ی چیز هایی که اصلا سرفصل درس نیست. تو امتحان هم نمیاد و طبیعتا وقتی هر کی می ره اون بالا با بی سوادی کامل سمینارشو ارائه می کنه هیشکی هیچی نمی فهمه. سمینار از چی بوده؟ یک کتاب 1000 و خورده ای صفحه ای به نام Wrox برداشته، نصفشو داده به کلاس ما نصفش به کلاس قبلی، نفری 13-14 صفحه ترجمه کنن و بیان این بالا توضیح بدن. (خودشم ترجمه های ما رو جمع می کنه و فردا تو انقلاب ترجمه ی فارسی Wrox میاد بیرون با ترجمه ی این استاد!) بعد می گه سمینار 4 نمره داره. بعد که به همه نمره داد می گه : قبول نیست ، قبول نیست، ترجمه 2 نمره ، سمینار 2 نمره!
باز هم حرفی نیست، سمینار رو کامل می گیرم، میبینم ترجمه رو داده 1 از 2، می گم استاد ترجمه ی من کاملا قابل دفاعه، اصلن کارم اینه. توجه نمی کنه. بعد میاد جلسه ی آخر می گه اون ترجمه ها که با mail برام فرستاده بودین حال نداشتم دانلود کنم، جلسه ی امتحان بریزین رو سی دی بیارین. یعنی ترجمه ها رو چشم بسته نمره داده. اصلن ندیده که کی،چی نوشته.
مبحثی هست به نام link list که سنگینه. جوری که توی درس ساختمان داده ها 6 جلسه درسش می دن،اونم فقط با شبه ِ کد. و چون خیال استادا راحته معمولا توی پیشرفته درسش نمی دن فقط یه استاد ( همونی که جزوه ش 100 صفحه ای بود) link list رو درس می ده و امتحان می گیره، حالا استاد ما دقیقا جلسه ی آخر پاش رو کرده توی یه کفش که من link list رو می دم، همون جلسه ی آخر که هر عقل سلیمی میاد نمونه سوال حل می کنه یه مشت چرت و پرت نوشته رو تخته می گه : اینم link list، 5 نمره ی امتحان از این میاد!
من یه بار قبلن افتادم همین درس رو،اما باز هم امیدی به پاسش ندارم،چون اساتید یکی از یکی بیشتر باعث پس رفتمون می شن
این درس رو 4 استاد ارائه می کنن که کاراشون یکی از یکی خنده دار تره. بعد اینطور استاد هایی داریم که یک نگاه که می کنی به کلاس میبینی درسی که مال ترم 2-3 هست، به طور میانگین بچه های ترم 6-7 هنوز از سدِش رد نشدن. سر تا ته رشته رو که بگیری 5 تا استاد درست و درمون داره که هر 5 تاشون اهل عشوه های خرکی شدیدی هستن و تا بیان درسشون رو 2-3 ترم یه بار ارائه بِدَن و دری به تخته بخوره اون کلاس به آدم برسه، آدم باید بچه به بقل بره مدرکشو بگیره ( شایدم نوه به بقل)
مساله ی آزار دهنده اینه که من اینو فقط راجع به خودمون و بچه های برق شنیدم توی این دانشگاه، که همچین وضع گندی دارن، من بچه های 85 ای رو از رشته های عمران،معماری،شیمی نفت و صنایع می شناسم که دارن 8 ترمه تموم می کنن، ولی خیلی خوشحال می شم به عنوان سمپل یه مدیر گروهی کسی بتونه 10-20 تا 85 ایِ نرم افزار جور کنه (مثلا از 150 نفر ورودی حدودا) که دارن 8 ترمه تموم می کنن. یعنی اصلا ممکن نیست.
هرجور فکر می کنم می بینم امتحان دادن فردا توهین به شعور خودمه یه جورایی. یعنی بدبختی ام من که باید از همچین موجودات احمقی نمره بگیرم.
——————————————————————————————
یه مدت طولانیه می خوام بیام اینجا بنویسم «اینجا خلوت من نیست» یعنی همین رو بنویسم و بزنم به چاک.از بس که همه واسه همه کار ِ زندگی م اُرد می دن و از روی تک تک کلماتم قضاوتم می کنن.د نکنین. کار شما قضاوت نیست. خیلی مرد باشین زندگی خودتونو بچرخونین.تازه اگه خیلی مرد باشین،
پنداری بعضی جنبه های زندگیم داره برمیگرده سمت ِ قدیم.نباید بذارم،چون ازش خیری ندیدم.انقدر رو می دادم انقدر رو می دادم که شخص مقابل رسما ازم کولی می گرفت،بی جیره و مواجب.اون آدما رو بوسیدم گذاشتم کنار.حالا بعد 2-3 سال باز هوا اونطوری شده.بوسیدن و گذاشتن کنار رو خوب بلد شدم.
آدما اونطور که به نظر میان نیستن،اما این تقصیر من نیست،سرش حرص نمی خورم،اما بلد شدم اعتماد نکنم. کسی که تو روی آدم انقدر فرشته و معصومه و پشت سر آدم تا می تونه دری وری می بافه که خرابم کنه. عزیزم من خراب،من بد. تو به چی می رسی؟اوکی من خوب نیستم،من شخصیت ندارم. تو داری؟ نه واقعا،داری؟
می دونین.انتقادپذیر بودن زیادش هم خوب نیست.یکی رو میبینی اشکال از سر تا پاش می باره ولی از اول طوری با ملت تا کرده که جرات نکنن حتا تو دلشون بهش ایراد بگیرن.اونوقت یکی مثل من از بس خندید تو روی همه،واسه راه رفتنش،خوابیدنش،خوردنش،دستشویی رفتنش و ……………….. توضیح بده.
کتاب مفتی بده،30 صفحه مجانی ترجمه کن،برو 2ساعت یه لنگه پا تو انتشارات وایسا برا 4 نفر دیگه هم جزوه بگیر،برو 3 ساعت بی لنگه پا تو روز حذف و اضافه تو صف وایسا حالا که واسه خودت پرینت می گیری واسه اونی که تخت گرفته خوابیده هم بگیر،خب مگه چی ازت کم می شه،پول ترجمه ی اون یکی رو از جیب خودت بذار چون نتونسته توضیح بده!، «تو» مقنعه ت رو سر کلاس بکش جلو چون «اون» هیزه!،»تو» حرفای دو پهلو نزن چون «اون» ذهنش منحرفه،»تو» خودتو جمع کن چون «اون» ولوئه،اگه حتا شک کردی ممکنه یک کوچولو مقصر باشی برو معذرت خواهی،دلجویی…،همیشه حق با بقیه س،ای وای ببخشید من تند رفتم،ای وای ببخشید……
یعنی یادم نمیاد بعدش بلند شم بگم خوب کردم،بدترشم می کنم،مشکلی داری، هِررررری.
عزیزان من. عزیزانی که خیلی هاتون می خونید چون اینجا خلوت من نیست،بدانید و آگاه باشید به سازتان نمی رقصم،حتا اگر کاملا از زندگیم حذفتان کنم.
——————————————————————————————
کارخانه دار محترمی از آشنایان است.5-6 سال پیش، گل دخترش با هزار سلام و صلوات فیزیک کاربردی دانشگاه آزاد قبول شد.بارها خواستم از دختره بپرسم به جز معلم فیزیک شدن چه موقعیت شغلی دیگه ای داری؟ اما سوال مسخره ای بود وقتی می دونستم توی کارخونه ی باباهه همه جور «موقعیت شغلی «ای منتظرشه.
ترم 4-5 بود که خبر خیل خواستگارهاش می رسید، پسر فلان تاجر و پسر بهمان بساز بفروش و …
دست آخر برنده ی خوش شانس این ماراتن آقای با کمالاتی شد که دکترای structure eng. از UCLA داشت.
اینکه UCLA چه ربطی به تهران شمال داشته یا اینکه پسر مربوطه عاشق «فیزیک کاربردی » شده یا «پول بالقوه» ای که دیر یا زود به یک سرمایه ی کلان بالفعل تبدیل می شه رو نمی دونم.اینکه توی صحبت های پیش از ازدواجشون به چی فکر می کردن و چه اشتراکی بین خودشون دیدن رو هم نمی دونم.
(و این دانستن یا ندانستن من الان کم اهمیت ترین چیز دنیاست). اما نتیجه ی واضحی که این جریان داره اینه که وقتی خود ِ شما رو تا دوبی راه ندهند،شوهرتان با دکترایش سوار بر اسب سپید گرین کارت را دو دوستی تقدیم می کند.وقتی به عادتِ مالوفِ کارخانه داری، جهت سفرهایتان از شمال و کیش و ترکیه تجاوز نکند،اما چنین پدری داشته باشید،درهای چپ و راست دنیا برایتان باز می شود و ماه عسلتان می شود دور اروپا.
در عوض،اگر پدری داشته باشید که تمام عمرش کار کرده باشد و حالا بشود با روزمه ی عریض و طویل ِکاری-پژوهشی اش تختخواب درست کرد،اما حساب بانکی اش بسیار بسیار بسیار بسیار محدودتر از کارخانه دار مذکور باشد،
و اگر اهل ازدواج باشید،
و اگر در حال درس خواندن باشید و با آدمی که شبیه خودتان است ازدواج کنید،
می تونید مطمئن باشید که اجاره ی خونه تون به موقع پرداخت می شه، و می تونید وقتی از 7 صبح تا 7 شب مثل تراکتور کار کردید،یک کیلو تخمه بخرید و با شوهر مربوطه لم بدید جلوی تلویزیون و جومونگ6 ببینید و لذت ببرید.
به راستی که حکایت مبتذلی دارد این علم و ثروت.
——————————————————————————————
من می خوابم
وقتی برگشتی
برایم از مردم بیرون بگو
و یادت نرود
نوازشم کنی
——————————————————————————————
من آدم معمولی ای هستم. در چه حد معمولی مثال بزنم تا باورتون بشه؟ لاک ناخونم وقتی دلم برا خودم تنگ می شه، موهایی که تا نصفه بیرونه، فحشی که به نگاهای هرزه می دم،دوست پسر،هر نوع آهنگی و…. خلاصه اینجوری که منو ببینین می گین معمولیه. این مقدمه رو گفتم که نَگین بچه حِزبُلی و این حرفا.نه نیستم. فقط «خدا پرستم». با این اوصافی که از تعاریف دین می بینیم، نه ،من بیشترشو ندارم.اینا رو گفتم تا برسم به اینکه:
یه روز دیدم رسیدم به 20 و هرچی شنیدم از آخو/ند جماعت بوده.از «روایات»بوده. کدوم روایتی دس نخورده می مونه بعد 1500 سال؟
خلاصه، اسم بچه مسلمانی که جامعه بهم داده بود و چیزی که من نبودم.با یه دوست عزیزی استارت کردیم ببینیم این کتاب آسمانی چیه.
هنوز همه شو نخوندم. بعضی جاهاشو متوجه نمی شم.اما با این حال، خیلی گیج شدم،عوض شدم.
ببینید.وقتی یه بچه رو تربیت می کنن،یه حرفی رو 1000 بار بهش می گن.مثلا می گن «داداشتو کتک نزن.» یا «به من دروغ نگو»خب یعنی این مهمه.خیلی مهمه.
اما تو کل تربیتش 1 بار می گن کنترل تلویزیون رو نذار رو مبل،بذار رو میز.خب لابد مهم نیست.لابد هر کی دید رو مبله میذاره یه جا دیگه.لابد تو بزرگسالی براش یه پوینت منفی حساب نمی شه.
قرآن م همینه.تا حدود صفحه ی 250 که عربی و فارسی رو کامل خوندم(و بعضی جاها ترجمه مطابقت نداره) 1000 بار گفته شده «دروغ نگین» و «غیبت نکنین» و «به همدیگه کمک کنین»
1 بار گفته شده «به زنان مسلمان بگو پوشش هایشان را به خودشان(سر و سینه هایشان) نزدیک کنند»
اما.. با هر مقصودی و سیاستی، 1000 جور دروغ گفته می شه،1000 جور انگ و تهمت به یه نفر می زنن، با 100 جور وسیله ی فیزیکی و معنوی شکنجه ش می دن تا «حجابش رو درست کنه»
نه تنها درباره حجاب. درباره ی چندین چیز دیگه هم به این مورد برخوردم. که اگر مشغله ها اجازه بدن باهاتون در میون می ذارم.البته با نثری روان تر. این رو احتمالا ادیت می کنم و با تفصیل بیشتری می نویسم.
امشب، برام اومد : « ما می دانیم که تو از آنچه امت در طعنه و تکذیب تو می گویند، سخت دلتنگ می شوی» (الحجر
97
هي
هي
چرا من اينقدر شباهت بين خودمو تو پيدا ميكنم
ببين
اين قسمت نوشتتو خوندم:“قسم به نور افشانی خورشید.و به شب هنگام آرامش آن. که خدای تو تورا ترک نگفته و خشم ننموده است“ ضحی(۱ تا ۳)
و ديدم كه دقيقن اين اتفاق براي منم افتاده و نم از خدا خاستم با من حرف بزنه واينو گفت
حتي تو پست شماره 8 نوشتم راجع به اين. ميتوني بخونيش…
خيلي جالبه نه؟
خيلي دوست دارم تمام نوشتتو بخونم ولي ماشالله خيلي طولانيه
اون قسمت سوره ي ضحي هم يهو به چشمم خورد. خيلي اتفاقي ….
از بس که حرف نیست و هوا نیست و آن کسی که باید باشد نیست و آن چیزی که باید باشد .. نه .. اینجا جایش نیست و خالی کردن دق دلی؟ نه هیچ موقعش نیست و عطر همیشگی م سر جایش نیست و کنترل اوضاع دست من نیست و فکر کردن به آینده ای که هست و نیست توی کشوری که چیزی سر جاش نیست نه این عادلانه نیست و اینکه بری و بری و نرسی اصلن درست نیست و کنار هم چیدن تناقض های متداوم پست های بلاگم جالب نیست و هر بررسی و بررسی من اصلن عاقلانه نیست .
خيلي باحال بود