خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Get Him To the Greek

 

Aldous : i feel nervous, it’s good too feel Something

درسته که حس های خوب خیلی عالی هستن ولی،

حتا وجود حس های بد، بهتر از بی حسی و کرختی ه

اُردکی


هر شیرینی فروشی‏ای نان‏هایی تحت عنوان شیرمال با اسامی مختلفی درست می کنند و درصد موادش مثل شکر و چیزهای دیگرش را کم و زیاد می کنند و اینطور بین محصولاتشان تمایز قائل می شوند.

بچه که بودم نان‏های نرمِ کم شیرین و ساده (بدون کِرِم یا شکلات) بود که خیلی دوست‏ش داشتم. اسم‏ش را نمی دانستم و با پدرم برای‏ش اسم «اُردکی» رو انتخاب کرده بودیم چون شیرینی فروش محله، شبیه اردک درست‏ش می کرد. بعد ها شکل قورباغه شد ،اما من نگفتم قورباغه ای،یا همچین چیزی.اردکی برای من جاودانه شد و من هم رفتم راهنمایی و دورانِ اردکی-خوری به پایان رسید.

امروز. نمی دونم بعد چند سال،واقعا چند سال ، پدرم اردکی خرید.گویا اتفاقی برخورده بوده.طعمش پس از سال‏ها همان بود.این بار شکل‏ش عوض شده بود( از یک دید خرگوشه و از دید دیگر حلزون!) ازدکی محبویم رو با علاقه خوردم و کلی حس کودکی برام زنده شد…. خیلی خوب بود. مرسی اردکی

در برابر دیگران

امروز توی کلاس صحبت خلقت آدم شد،استادهای معارف را که دیده‏‏ اید؟ ایده‏ ی تغییر پذیری در ذات‏شان پیدا نمی‏شود و کلن غرب ناجور است از هر لحاظ و ما خوبیم از هر لحاظ و این‏ها.درباره‏ی بی ارزش بودن ذات زن در غرب سخن می‏راند که زن فقط ابزار است و حتا روی چیپس هایشان عکس زنان برهنه می‏زنند (البته نگفت چنین چیپسی را کجا دیده یا خورده) که نپرسیدم. درباره ی کتاب های آسمانی تحریف شده‏شان گفت که زن از گِلِ اضافی خلقت مرد به وجود آمده و مسیحی ها به این اعتقاد راسخ دارند،و البته نپرسیدم که آیا مسیحی ها فکر می‏کنند خدا حواس‏ش نبوده و چند کیلو بیش‏تر گِل درست کرده ؟و نپرسیدم شما آن قسمت سوره ی نسا که می‏گوید مرد به زن برتری دارد و می‏تواند او را بزند را خوانده‏ای یا نه.چون اگر بپرسم،اگر هر حرفی در مقام «سوال» بپرسم،دین ستیز محسوب می‏شوم.درس‏م را می‏افتم،مذهبیون به دیده ی اکراه نگاه‏م می‏کنند،نه قرآن-خوانی که فقط سوال دارد.

برعکس‏ش هم هست.در مقابل دوستان‏ی که حتا به وجود خدا اعتقاد ندارند هم سکوت می‏کنم.حرفی ندارم برای قانع کردن،من پیامبری درونم دارم،که خودم را هم رام نمی کند،چه برسد به دیگری.

من یاد گرفتم،در مقابل همه سکوت کنم. در موضعی که من هستم دوست و دشمن معنا ندارد…تنهایم

کمپرس احساسات

دی­شب – سرِشب

مهمان داشتیم، دوست داشتنی و گرم… طبق روتین دورِهم جمع شدن­‏هایمان

دیشب – 12 تا 2

پنجره را باز کرده بودم و زل زده بودم به سیاهی، به چراغ­های خاموش، عجیب سردم شده بود ولی تکان نمی خوردم…نه از روی خواب­‏الودگی، که از روی اکراه رفتم برای خواب

ام­روز – صبح

با یک حسِ «به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد»ِ جالب و مشکوک و بلایی از خواب بیدار شدم.انگار نه انگار مجسمه ی یخ زده ای که جواب سوال هایش را پیدا نمی کند من بوده باشم.ذخیره و بازیابی خواندم و شکلات تلخ خوردم و بدون روشن کردن چراغ مطالعه، از درس خواندن زیر نور آفتاب ملایم لذت بردم

ام­روز – ظهر

تنش بی­خودی داشتم، احساس مهم نبودن

ام­روز – بعد از ظهر

یک­هو احساس قدرت کردم،گفتم زودی تمام کنم این یونی را بروم جهانگردی بخوانم و روانشناسی و فلسفه و تجارت الکترونیک و مدیریت و کارگردانی و نمایش عروسکی و گرافیک و فرانسه و موسیقی و عکاسی. حس کردم پتانسیل انجام همه­‏شان را دارم و انگیزه­‏ش را و قدرت‏­ش را.

ام­روز – حوالی عصر و غروب

طراحی الگوریتم می خواندم با تدریس افتضاح و جزوه ی افتضاح­‏تر.خرِفت شده بودم.بدم آمده بود از هر چه درس ست.گفتم نمی خواهم. زور ست؟ بله هست. بمیر و بخوان

ام­شب- سرِشب

رفت­م حمام و سرحال ،کار می کردم توی خانه

ام­شب – الان

شاتر ایلند را دوباره می بینم. این­بار دقیق‏­تر. بدون حس­‏های بالا.هیچ­کدام­شان

در عشق

اون عشق هایی که با وعده و وعید ازدواج و خونه برات می خرم این هوا،ماشین برات می خرم فلان مدل،می برم پاریس فلان روز

به کجا می رسن که

عشق هایی با مقدمه چینی مهاجرت برای ادامه تحصیل بخوان برسن.

با روزهایی که رفته و کارهایی که انجام شده …………………………………….

فقط دلم یه خونه می خواد تو شما کشور،یک شهر کوچیک،هر جا که شد، با یه رشته ی هنری و آشپزی ایرانی با یه آشپزخونه ی دل باز و یه باغچه که هر چی توش باشه رو خودم بکارم. همین و همین.

هوا نیست.

حوا نیستم.

در یک اقدامی همین جوری تصمیم گرفتم کمی بیشتر بنویسم.کمی خیلی بیشتر.که سرریز های بی خودی مغزم تمام شود و بتوانم بیش تر و آزاد تر فکر کنم – و مهم تر اینکه درس بخوانم- هوز زیاد مطمئن نیستم چنین تصمیمی را چطور عملی کنم وقتی آخرین باری که خیلی زیاد می نوشتم سال 83 بود. تا 89 خیلی راه هست و خیلی آدم انرژی اش از دست رفته. در مقایسه آنقدر که نسبت به آن زمان احساس پیر شدن می کنم،احساس پخته شدن ندارم.(گفتم پیر شدن نگفتم فرسوده شدن)

درس های این ترم،زیادند و حجیم و بد قلق و بد اخلاق و اخمو.زبان درازی می کنند و موی م را می کشند و برایم شکلک های زشت در می آورند و زنگ خانه مان را می زنند و فرار می کنند. اینجور حس ای را می دهند به م. دوست دارم کتاب بخوانم و فیلم ببینم و کمی بروم گشت و گذار ( کافه نه، دشت و دمن دلم می خواهد)

برای ارشد اول سِوِر ایستاده بودم سر مترجمی زبان(یعنی من پشت دستم را داغ کنم به مهندس بودن خود ادامه دهم!) ، بعدش مدیریت استراتژیک ( چون نازنین می خواهد برود و پدرش هم استاد دانشکده مدیریت هست) قل قلکم داد. بعدتر ش پس از یک سری حرف ها و رویابافی ها دو نفره، احساس کردم چقدر مدیریت هتلداری و جهانگردی رشته های خوشمززززه ای هستند، بعد تر تَرش برخوردم به وبلاگ یک خانوم دانشجوی طراحی صحنه ( ولباس؟) که همین امشب از خواندن تعریف هایش از دانشگاهشان احساس کردم نیمه ی گمشده ی روح م همانا طراحی صحنه بوده ست. خلاصه، می بینیم که تا 70 واحد (چقدر مونده آیا هنوز دقیقن؟) باقیمانده تمام شود،روی تمام رشته ها، به جز هرگونه مهندسی و پزشکی،شناورم

- این وسط رویای نانو تکنولوژی هم با ما تیک و تاکی زد که بعد تر از سرمان به در شد-

امم.. همین ها. گامی بود در جهت روزانه نوشتن.

این روز ها،پای کامپیوتر که می نشینم، چند ثانیه اول هنگ می کنم، که آیا اول کمی آهنگ گوش بدم؟ برم سراغ کارهای درسی؟ برم سراغ کار جدیدم؟اول mail چک کنم؟ به چند نفر mail بزنم؟

تحقیقات درسی و غیر درسی کنم؟فید بخونم؟ سایت های مورد علاقه م رو چک کنم؟ برای وبلاگ چیزی بنویسم؟ برای فتوبلاگ کاری کنم؟برم فیس بوک؟اونجا پروژه ی آلبوم ایموشنز رو ادامه بدم؟ برم دنبال ای-بوک برای 2 واحدی مهیج این ترمم؟و کلی بلاه بلاه ..

گاهی وقت ها به هیچ کدوم نمی رسم و خلاصه ی فیلم می بینم.یا گاهی لم می دهم و در واقع لپ تاپ کمی هوا رو گرم می کنه و بعد خاموشش  می کنم.

گفتم خوبه که 1-2 جای به درد بخور رو هم براتون معرفی کنم. یکی درسنامه که به شکل رایگان برای شما یک دور ه ی آموزشی می ذاره (فعلا فقط آموزش وبلاگ نویسی و روزنامه نگاری 1و2 ) داره. کسانی که استفاده کرده ن راضی هستند و به نظرشون شیوه ی جالب و خوبی ه.

دومی وبلاگ آدمای خوب شهر هست که به طرز اعجاب آوری بر خلاف سیستم وبلاگ نویسی ایرانیزه که بر پایه ی «غر»  استواره، درباره ی خوبی مردم و اتفاقات خوب می گه. که خوشحالم به چنین وبلاگی برخوردم.

پ.ن : عکس مناسب این نوشته پیدا نکردم

Righteous Kill

برای فیلم باز ها،این فیلم محصول 2008 امریکا، قدیمی محسوب می شه.اما من به تازگی دیدم.

همینکه آل پاچینو و رابرت دنیرو توی فیلمی بازی کرده باشن،به قدر کافی برای دیدن  قانع کننده هست،

من معمولا فیلم هایی رو که دیدم اینجا نمی نویسم چون نقد فیلم بلد نیستم. البته این هم نقد نیست فقط احساساتم ه نسبت بهش.

قضیه از اینجا شروع می شه که رابرت دنیرو (turk) در یک فیلم ضبط شده رو به دوربین داره می گه : » من 14 نفر رو کشتم و .. » در طول فیلم می بینیم که خلاف کارهایی بدون محاکمه و دادگاه کشته می شن، شاید چون قانون کم میاره،یا زمان زیادی تلف می کنه. تا دقایق پایانی فیلم شاهد آزار دیدن آدم های بی گناه داستان نیستیم.

همین کافیه که تا آخر فیلم تمام قتل ها رو بندازیم گردن ش.چون turk عصبی ه و Rooster (پاچینو) خونسرد.تنها سرنخِ غیر قابل توجهی که فیلم درباره ی Rooster میده اینه که در یک مصاحبه درباره کشته شدن کسی با گلوله می گه : «i ‹m sort of numb» – دیالوگی که آخرفیلم تکرار می شه.وقتی معلوم می شه Rooster تمام اون کارها رو کرده، و تعادل نداشتن ش از نظر روحی باعث شده از حریم ی که ساخته بوده جدا بشه و به آزار آدم خوب های داستان هم رو بیاره،بیشتر حس ترحم پیدا می کنیم تا خشم یا چیز دیگه ای.

چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که چرا وقتی در طول فیلم پاچینو انقدر معقول و صمیمی به نظر میاد ،یک هو در آخر فیلم وجهه ی روان-پریشانه ی غیرقابل کنترلی از خودش نشون می ده؟آیا این رفتار با چیزی (دارو) کنترل می شده؟

در کل- از اون فیلم هاییه  که با توضیح ش نمی شه حس کرد که فیلم دیده شده.پس یا دیده می شه،یا نمی شه. :)

البته در ویکی پدیا می بینیم که این فیلم عمدتا نقد های منفی داشته.ولی من در حد یک بیننده ی معمولی فیلم می بینم و نه منتقد حرفه ای.

 

 

little secrets

i’m smart,smarter than people think

i’m busy, i don’t have time, i spend my time thinking and processing people

their culture, their reactions, their believes,their lives

it has no reason,no benefit

but i enjoy that

i know a lot of people , they don’t know me,maybe, they don’t even remember my face or name

i’m good in remembering names, faces and events, all in details

i don’t betray myself though, i keep pretending i have no tendency to remember people

i study people accurately,nobody knows that.   Be careful.i’m around

فصل جدید، زندگی جدید

دیروز نشسته بودم توی اتاقم و با سرماخوردگی کلنجار می رفتم و کار می کردم، به روی خودم نمی اوردم که ساعت 6 ئه و داره غروب می شه.

سرم رو انداخته بودم پایین داشتم کار می کردم، اما کم شدن نور انکار ناپذیر بود،پرده ی پنجره رو انداختم .. چراغ لازم بودم

نمی دونم چرا مخلوط سرماخوردگی کوتاه شدن جهشی روز انقدر توی روحیه م تاثیر گذاشت.پرت شدم به همه ی روز هایی که نباید، به حس غم،تنهایی،دوران مدرسه،سرماخوردگی ها و مشق و درس های تلنبار،دبیرستانی که دوستش نداشتم و …

این حس ازم کَنده نمی شد. تا امروز صبح ؛ چشمامو باز کردم دیدم اس ام اس دارم ، محتواش این بود : » پاییزت مبارک،به فصل تمام رنگی خدا خوش اومدی» همون جوری که نیمه خواب بودم یه لبخند پهن اومد روی لبم. داشتن دوستای خوب چقدر خوبه. داشتن کسانی که آدم رو دوست دارند .. اینکه یه نفر، بتونه با دو جمله ی کوتاه و ساده، کلی احساسات عمیق و ناراحت کننده رو ازم بگیره و باعث بشه شاد و سرحال شیر گرم کنم و همونجوری که دارم عسل رو توش حل می کنم،به کوه زل بزنم و به فصل جدید خوشامد بگم.

البته حالا هم به جای کار کردن بیام وبلاگ نویسی !!!

سال جدید،فصل جدید،ماه جدید،روز جدید،همه ی اینها نویدِ فرصت های دوباره ست. چه خووووووب

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.